دین ، فرهنگ ، خانواده |
|
بخش اول | |||||
| سخن از ارزش قرآن بارها و بارها در كتب مختلف به ميان آمده است و همگى بر نورانيت اين كتاب آسمانى معترف! كتابى روشنگر، هدايت كننده و اميدبخش براى همه كسانى كه همواره معنى حيات را دريافته اند و دغدغه اصلى شان در زندگى رسيدن به تكامل و نور الهى است. در همين باب به جرات مى توان گفت بعد از اين كتاب بزرگ آسمانى، سيره و ديدگاه على (ع) مى تواند راهنما و راهگشاى عاشقان الهى باشد و به نوعى تفسيرگر آيات الهى! ديدگاهى كه على (ع) از قرآن پيش چشمان آدمى مجسم مى سازد مانند هميشه ديدگاهى منحصر به فرد و متعالى است؛ ديدگاهى خاص از روحى بزرگ و سرشار از علم و انسانيت، همراه با فلسفه آسمانى! در اين مجال سعى شده هر چند به اختصار، به بيان ديدگاه هاى على (ع) نسبت به قرآن پرداخته شود تا همگان ضمير دل را با روشناى چنين روحى طراوت و پاكى بخشند! ارزش قرآن ارزش قرآن در نهج البلاغه چنين بيان شده است: «و قرآن را بياموزيد، كه بهترين گفتار است، و آن را نيك بفهميد كه بهار دل هاست.»از نور آن شفا و بهبود خواهيد كه شفاى سينه هاى بيمار است، و قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سودبخش ترين داستان هاست، زيرا عالمى كه به غير علم خود عمل كند، چونان جاهل سرگردانى است كه از بيمارى نادانى شفا نخواهد گرفت، بلكه حجت بر او قوى تر و حسرت و اندوه بر او استوارتر و در پيشگاه خدا سزاوارتر به نكوهش است. جامعيت و كمال قرآن «قرآن فرماندهى بازدارنده، و ساكتى گويا، و حجت خدا بر مخلوقات است. خداوند پيمان عمل كردن به قرآن را از بندگان گرفته و آنان را در گرو دستوراتش قرار داده است. نورانيت قرآن را تمام، و دين خود را به وسيله آن كامل فرموده و پيامبرش را هنگامى از جهان برد كه از تبليغ احكام قرآن فراغت يافته بود، پس خدا را آن گونه بزرگ بشماريد كه خود بيان داشته است.خداوند چيزى از دينش را پنهان نكرده و آنچه مورد رضايت يا خشم او بود وانگذاشته، جز آن كه نشانه اى آشكار، و آيتى استوار براى آن قرار داده است كه به سوى آن دعوت يا پرهيز داده شوند، پس خشنودى و خشم خدا در گذشته و حال يكسان است. بدانيد همانا خداوند از شما خشنود نمى شود به كارى كه برگذشتگان خشم گرفته و خشم نمى گيرد به كارى كه بر گذشتگان خشنود بود. شما در راهى آشكار قدم برمى داريد. و سخن گذشتگان را تكرار مى كنيد، خداوند نيازمندى هاى دنياى شما را كفايت كرده و به شكرگذارى وادارتان ساخت و ياد خويش را بر زبان هاى شما لازم شمرد. جاودانگى قرآن قرآن نورى است كه خاموشى ندارد، چراغى است كه درخشندگى آن زوال نپذيرد، دريايى است كه ژرفاى آن درك نشود، راهى است كه رونده آن گمراه نگردد، شعله اى است كه نور آن تاريك نشود، جداكننده حق و باطلى است كه درخشش برهانش خاموش نگردد، بنايى است كه ستون هاى آن خراب نشود، شفا دهنده اى است كه بيمارى هاى وحشت انگيز را بزدايد، قدرتى است كه ياورانش شكست ندارند، و حقى است كه يارى كنندگانش مغلوب نشوند.قرآن، معدن ايمان و اصل آن است، چشمه هاى دانش و درياهاى علوم است، سرچشمه عدالت و نهر جارى عدل است، پايه هاى اسلام و ستون هاى محكم آن است، نهرهاى جارى زلال حقيقت و سرزمين هاى آن است. دريايى است كه تشنگان آن، آبش را تمام نتوانند كشيد و چشمه اى است كه آبش كمى ندارد، محل برداشت آبى است كه هرچه از آن برگيرند كاهش نمى يابد، منزلى است كه مسافران راه آن را فراموش نخواهند كرد و نشانه هايى است كه روندگان از آن غفلت نمى كنند و كوهسار زيبايى است كه از آن نمى گذرند. خدا قرآن را فرونشاننده عطش علمى دانشمندان، و باران بهارى براى قلب فقيهان، و راه گسترده و وسيع براى صالحان قرار داده است. قرآن دارويى است كه با آن بيمارى وجود ندارد، نورى است كه با آن تاريكى يافت نمى شود، رسيمانى است كه رشته هاى آن محكم، پناهگاهى است كه قله آن بلند، و توان و قدرتى است براى آن كه قرآن را برگزيند، محل امنى است براى هر كس كه وارد آن شود، راهنمايى است تا از او پيروى كند، وسيله انجام وظيفه است براى آن كه قرآن را راه و رسم خود قرار دهد، برهانى است بر آن كس كه با آن سخن بگويد، عامل پيروزى است براى آن كس كه با آن استدلال كند، نجات دهنده اى است براى آن كس كه حافظ آن باشد و به آن عمل كند، و راهبر آن كه آن را به كار گيرد، و نشانه هدايت است براى آن كس كه در او بنگرد، سپر نگهدارنده است براى آن كس كه با آن خود را بپوشاند و دانش كسى است كه آن را به خاطر بسپارد و حديث كسى است كه از آن روايت كند و فرمان كسى است كه با آن قضاوت كند. امام زمان و قرآن عاقل با چشم دل سرانجام كار را مى نگرد، و پستى و بلندى آن را تشخيص مى دهد، دعوت كننده حق -پيامبر (ص)- دعوت خويش را به پايان رسانيد، و رهبر امت به سرپرستى او قيام كرد، پس دعوت كننده حق را پاسخ دهيد و از رهبرتان اطاعت كنيد.گروهى در درياى فتنه ها فرورفته، بدعت را پذيرفته و سنت هاى پسنديده را ترك كردند؛ مومنان كناره گيرى كرده و گمراهان و دروغگويان به سخن آمدند. مردم! ما اهل بيت پيامبر (ص) چونان پيراهن تن او و ياران راستين او و خزانه داران علوم و معارف وحى و درهاى ورود به آن معارف، مى باشيم كه جز از در، هيچ كس به خانه ها وارد نخواهد شد و هر كس از غير در وارد شود، دزد ناميده مى شود. مردم! درباره اهل بيت پيامبر (ص) آيات كريمه قرآن نازل شد، آنان گنجينه هاى علوم خداوند رحمانند، اگر سخن گويند، راست گويند، اگر سكوت كنند بر آنان پيشى نجويند. فلسفه بعثت پيامبر خداوند حضرت محمد (ص) را به حق برانگخيت تا بندگان خود را از پرستش دروغين بت ها رهايى بخشيده به پرستش خود راهنمايى كند، و آنان را از پيروى شيطان نجات داده به اطاعت خود كشاند، با قرآنى كه معنى آن را آشكار كرد و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان عظمت و بزرگى خدا را بدانند كه نمى دانستند و به پروردگار، اعتراف كنند پس از افكارهاى طولانى اعتراف كردند و او را پس از آن كه نسبت به خدا آشنايى نداشتند به درستى بشناسند.پس خداى سبحان در كتاب خود بى آن كه او را بنگرند خود را به بندگان شناساند، و قدرت خود را به همه نماياند، و از قهر خود ترساند و اين كه چگونه با كيفرها ملتى را كه بايد نابود كند از ميان برداشت و آنان را چگونه با داس انتقام درو كرد. «همانا پس از من روزگارى بر شما خواهد رسيد كه چيزى پنهان تر از حق، و آشكارتر از باطل، و فراوان تر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد...» ويژگى هاى قرآن از ديدگاه على (ع) «آگاه باشيد! همانا اين قرآن پند دهنده اى است كه نمى فريبد، و هدايت كننده اى است كه گمراه نمى سازد، و سخنگويى است كه هرگز دروغ نمى گويد. كسى با قرآن همنشين نشد مگر آن كه بر او افزود يا از او كاست، در هدايت او افزود و از كوردلى و گمراهى اش كاست.»آگاه باشيد كسى با داشتن قرآن، نيازى ندارد و بدون قرآن بى نياز نخواهد بود. پس درمان خود را از قرآن بخواهيد، و در سختى ها از قرآن يارى بطلبيد، كه در قرآن درمان بزرگ ترين بيمارى ها يعنى كفر و نفاق و سركشى و گمراهى است، پس به وسيله قرآن خواسته هاى خود را از خدا بخواهيد و با دوستى قرآن به خدا روى آوريد و به وسيله قرآن از خلق خدا چيزى نخواهيد، زيرا وسيله اى براى تقرب بندگان به خدا، بهتر از قرآن وجود ندارد. آگاه باشيد، كه شفاعت قرآن پذيرفته و سخنش تصديق مى گردد، آن كس كه در قيامت، قرآن شفاعتش كند بخشوده مى شود و آن كس كه قرآن از او شكايت كند محكوم است، در روز قيامت ندادهنده اى بانگ مى زند كه: «آگاه باشيد امروز هر كس گرفتار بذرى است كه كاشته و عملى است كه انجام داده، جز اعمال منطبق با قرآن» پس شما در شمار عمل كنندگان به قرآن باشيد. از قرآن پيروى كنيد، با قرآن خدا را بشناسيد و خويشتن را با قرآن اندرز دهيد، و راى و نظر خود را برابر قرآن متهم كنيد و خواسته هاى خود را با قرآن نادرست بشماريد. صفات خداوند در قرآن اى پرسش كننده، درست بنگر، آنچه را كه قرآن از صفات خدا بيان مى دارد، به آن اعتماد كن، و از نور هدايتش بهره گير و آنچه را كه شيطان تو را به دانستن آن وا مى دارد و كتاب خدا آن را بر تو واجب نكرده و در سنت پيامبر (ص) و امامان هدايتگر (ع) نيامده، رها كن و علم آن را به خدا واگذار، كه اين نهايت حق پروردگار بر توست. بدان، آن ها كه در علم دين استوارند، خدا آن ها را از فرو رفتن در آنچه كه بر آن ها پوشيده است و تفسير آن را نمى دانند، و از فرورفتن در اسرار نهان بى نياز ساخته است و آنان را از اين رو كه به عجز و ناتوانى خود در برابر غيب و آنچه كه تفسير آن را نمى دانند، اعتراف مى كنند، ستايش فرمود و ترك ژرف نگرى آنان را در آنچه كه خدا بر آنان واجب نساخته را راسخ بودن در علم شناسانده است.پس به همين مقدار بسنده كن! و خدا را با ميزان عقل خود ارزيابى مكن تا از تباه شدگان نباشى. اوست خداى توانايى كه اگر وهم و خيال انسان ها بخواهد براى درك اندازه قدرتش تلاش كند و افكار بلند و دور از وسوسه هاى دانشمندان، بخواهد ژرفاى غيب ملكوتش را در نوردد و قلب هاى سراسر عشق مشتاقان براى درك كيفيت صفات او كوشش نمايد و عقل ها با تلاش وصف ناپذير از راه هاى بسيار ظريف و باريك بخواهند ذات او را درك كنند، دست قدرت بر سينه همه نواخته بازگرداند، در حالى كه در تاريكى هاى غيب براى رهايى خود به خداى سبحان پناه مى برند و با نااميدى و اعتراف به عجز از معرفت ذات خدا، باز مى گردند، كه با فكر و عقل نارساى بشرى نمى توان او را درك كرد و اندازه جلال و عزت او در قلب انديشمندان راه نمى يابد. خدايى كه پديده ها را از هيچ آفريد، نمونه اى در آفرينش نداشت تا از آن استفاده كند و يا نقشه اى از آفريننده اى پيش از خود، كه از آن در آفريدن موجودات بهره گيرد و نمونه هاى فراوان از ملكوت قدرت خويش و شگفتى هاى آثار رحمت خود، كه همه با زبان گويا به وجود پروردگار گواهى مى دهند را به ما نشان داده كه بى اختيار ما را به شناخت پروردگار مى خوانند. در آنچه آفريده آثار صنعت و نشانه هاى حكمت او پديدار است، كه هر يك از پديده ها حجت و برهانى بر وجود او مى باشند، گرچه برخى مخلوقات به ظاهر ساكت اند، ولى بر تدبير خداوندى گويا و نشانه هاى روشنى بر قدرت و حكمت اويند! خداوندا! گواهى مى دهم، آن كس كه تو را به اعضاى گوناگون پديده ها و مفاصل به هم پيوسته كه به فرمان حكيمانه تو در لابه لاى عضلات پديد آمده، تشبيه مى كند، هرگز در ژرفاى ضمير خود تو را نشناخته و قلب او با يقين انس نگرفته است و نمى داند كه هرگز براى تو همانندى نيست و گويا بيزارى پيروان گمراه از رهبران فاسد خود را نشنيده اند كه مى گويند: «به خدا سو گند ما در گمراهى آشكار بوديم كه شما را با خداى جهانيان مساوى پنداشتيم.» دروغ گفتند مشركان كه تو را با بت هاى خود همانند پنداشتند و با وهم و خيال خود گفتند پيكرى چون بتهاى ما دارد، و با پندار نادرست تو را تجزيه كرده و با اعضاى گوناگون مخلوقات تشبيه كردند. خدايا! گواهى مى دهم آنان كه تو را با چيزى از آفريده هاى تو مساوى شمارند، از تو روى برتافته اند و آن كه از تو روى گردان شود براساس آيات محكم قرآن وگواهى براهين روشن تو، كافر است. تو همان خداى نامحدودى هستى كه در انديشه ها نگنجى تا چگونگى ذات تو را درك كنند و در خيال و وهم نيايى تا تو را محدود و داراى حالات گوناگون پندارند. آنچه را آفريد با اندازه گيرى دقيق استوار كرد و با لطف و مهربانى نظم شان داد و به خوبى تدبير كرد. هر پديده را براى همان جهت كه آفريده شد به حركت درآورد، چنان كه نه از حد و مرز خويش تجاوز نمايد و نه در رسيدن به مراحل رشد خود كوتاهى كند، و اين حركت حساب شده را بدون دشوارى به سامان رساند تا براساس اراده او زندگى كند. پس چگونه ممكن است سرپيچى كند؟ در حالى كه همه موجودات از اراده خدا سرچشمه مى گيرند، خدايى كه پديد آورنده موجودات گوناگون است، بدون احتياج به انديشه و فكرى كه به آن روى آورد، يا غريزه اى كه در درون پنهان داشته باشد، و بدون تجربه از حوادث گذشته، و بدون شريكى كه در ايجاد امور شگفت انگيز يارى اش كند، موجودات را آفريد، پس آفرينش كامل گشت و به عبادت و اطاعت او پرداختند، دعوت او را پذيرفتند و در برابر فرمان الهى سستى و درنگ نكردند و در اجراى فرمان الهى توقف نپذيرفتند. پس كجى هاى هر چيزى را راست و مرزهاى هر يك را روشن ساخت و با قدرت خداوندى بين اشياى متضاد هماهنگى ايجاد كرد و وسايل ارتباط آنان را فراهم ساخت و موجودات را از نظر حدود، اندازه، غرائز، شكل ها، قالب ها و هيات هاى گوناگون، تقسيم و استوار فرمود و با حكمت و تدبير خويش هر يكى را به سرشتى كه خود خواست درآورد. پنج گانه آفرينش آسمان ها سپس اراده آفرينش آسمان نمودخداوند طى مراحل مختلفى به آفرينش هستى پرداخت و آن ها را بر نظم خاص خود استوار ساخت؛ «سپس اراده آفرينش آسمان نمود- در حالى كه به صورت دود بود- در اين هنگام به آسمان و زمين فرمود: به وجود آييد و شكل گيريد، چه از روى طاعت و چه اكراه. آن ها گفتند: ما از روى طاعت و امتثال فرمان مى آييم، در اين هنگام خداوند آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد و كامل كرد و در هر آسمان آنچه را مى خواست امر و فرمان داد و آسمان پايين را با چراغ هايى زينت بخشيديم و (با شهاب ها از رخنه شياطين) حفظ كرديم. اين است تقدير خداوند توانا و دانا» (آيات ۱۱ و ۱۲/ فصلت) آفرينش تكاملى آسمان ها را مى توان در پنج مرحله كه در ذيل خواهد آمد شاهد بود:
|
|
|
|
نهجالبلاغه، ميراث ماندگار علوي براى عصرها و نسلها علم وانسانيت: جهان ما جهان دانش و بينش است. بشر امروز با تلاش بىوقفه و با سرعتى فوقالعاده، براى کشف رازهاى جهان خلقت به پيش مىرود و هر ساعتى با دهها کشف جديد بر آگاهىهاى علمى و معلومات تخصصى خود مىافزايد.شرايط عصر ما از اين جهت به گونهاى است که هرگاه ملت و مردمى در تقويت و گسترش بنيههاى علمى خودسرمايهگذارى لازم را نکنند به يقين در بهرهگيرى از امکانات طبيعى و منابع انسانى و حتى در اداره امور روزمره زندگى با مشکل جدى روبرو خواهند شد و در نتيجه از کاروان رشد و تعالى باز خواهند ماند. امروز توليد علم، توليد قدرت محسوب مىگردد بدين معنا که اگر تا ديروز ارتشهاى مجهز و سلاحهاى مرگبار پيشرفته سمبل قدرت به حساب مىآمد امروز قدرت علمى و اطلاعات جايگزين قدرت نظامى گرديده است و به اصطلاح در زمان ما يک “جابهجايى قدرت”صورت گرفته و همين جابهجايى است که تحولات جهان معاصر بر محور آن شکل مىگيرد و شرايط زندگى بشر را دگرگون مىکند و در آينده بايد شاهد تحولات چشمگيرتر و گستردهترى باشيم. انسانها در برخورد با پديدههاى شگرف علمى و مظاهر تحولات فکرى بويژه در بخش فرآوردههاى صنعتى و تکنولوژيکى يکسان نيستند، برخى در نگاه نخست به تحولات عظيم علمى دل و دين را از دست مىدهند و خود را در برابر موج پرجاذبه و چشمنواز آن به کلى مىبازند و از هر جهت خود را با همه امتيازاتى که دارند تسليم آن مىکنند. در مورد اينگونه انسانها مىتوان از چنين اصطلاحاتى مانند “غرب زده”، “خودباخته”، “صنعت زده”و... استفاده کرد. معمولا اين نمونه انسانها که به بيمارى خودباختگى مبتلا هستند نسبت به گذشته و تاريخ و سنتهاى خود بدبين و بىاعتنا مىشوند و از گذشته به طور کلى فرار مىکنند و هر آنچه که مربوط به گذشته باشد با آن به ستيز برمىخيزند، نقش چنين افرادى در به راه انداختن جنگ مدرنيته با سنت را نبايد از نظر دور داشت. گروهى از انسانها هستند که در برخورد با تحولات علمى جهان امروز نگاه ديگرى دارند. اين دسته معتقدند اين تحولات با همه عظمتى که دارد نتيجه تلاشها و تجربياتى است که اساس و پايه آن را گذشتگان ايجاد کردهاند و اگر نبود زحمات طاقت فرساى انديشمندان گذشته امروز شاهد اين همه پيشرفتهاى علمى و صنعتى نبوديم. به عبارت ديگر کاخ عظيم علم، فناورى و تمدن بر پايهاى قرار دارد که طى قرنهاى گذشته متفکران متعهد آن را ساختهاند واين کمال بىانصافى و نمک ناشناسى است که مجاهدات گذشتگان را فراموش کنيم و به صرف اينکه گذشته، گذشته است بر همه آن تلاشهاى موثر خط قرمز بکشيم. ضمن اينکه برخى از قواعد علمى و معيارهاى انسانى که نقش عمدهاى در سعادت و سيادت افراد و جوامع بشرى دارند کهنه شدنى نيستند. معيارهاى علمى وانسانى در هر زمان و مکانى و در ميان هر جامعه و ملتى ثابتاند. در دوران توحش باشد يا در دوران تمدن، در عصر آدم و حوا باشد يا در عصر فضا، در شرق باشد يا در غرب. به عنوان مثال معيارهايى که به انسانيت انسان مربوط مىشود مانند عدالت، صداقت،فضيلت، کرامت، شجاعت، سخاوت و... از معيارهايى هستند که مرور زمان بر اينها تاثير نمىگذارد. انسان در هر عصر و زمانى در صورتى که بخواهد انسانى زيست کند و اساس زندگى فردى و اجتماعى خويش را بر انسانيت بگذارد بايد زندگى را در قالب اينگونه معيارها ساماندهى نمايد. همچنين تحولات و پيشرفتهاى علمى وقتى مفيد وارزشمند هستند که در چارچوب معيارهاى انسانى پياده و اجرا شوند وگرنه علم و دانش رها شده از قيد و بندهاى انسانى واخلاقى تيغ تيزى است در دست زنگى مست. در فرهنگ دين و ديانت نتيجه دانش و دانايى چيزى جز خضوع و خشيت نيست. به تعبير مولاى متقيان علي(ع:) “الخشيه ميراث العلم.” همانطور که قواعد علمى و معيارهاى انسانى هميشگي، جهانى وثابت هستند انسانهايى نيز وجود دارند که از خصوصيت جاودانگى و ثبات برخوردار مىباشند. بدين صورت هر فردى که روح و روان خود را با خصلتهاى انسانى آراسته نمايد و زندگى شخصى واجتماعى خويش را بر پايه قواعد انسانى و معيارهاى فضيلتى بنا نهد او نيز هميشگى و ابدى خواهد شد. چنين انسانى فراتر از زمان و مکان قرار مىگيرد. مرور زمان نه تنها شخصيت اين انسانهاى فضيلت محور را نمىپوساند بلکه در هر زمانى به عنوان الگو و سرمشق همه انسانها از هر قوم و قبيله، نژاد و ملتى که باشند به آنها نيازمند هستند. انبيا و اولياى الهي، مصلحان و مخلصان بشرى با درجات مختلفى که دارند در زمره انسانهاى فضيلتمحور قرار دارند. يکى از چهرههاى برجسته و شخصيتهاى وارسته تاريخ بشر که گوى سبقت را در عرصههاى انسانى از ديگران ربوده و از زمان و مکان برتر است وتعلق به مجموعه بشرى دارد مولاى متقيان و پيشواى حکيمان و آموزگار انديشمندان، امير مومنان حضرت علي(ع) است. علي(ع) انسان همه عصرها و معلم همه نسلهاست. او همه فضايل انسانى را در وجود ذىجودش جمع کرده است. در زندگى پرفراز و نشيبش حتى براى يک لحظه از اصول اسلامى و معيارهاى انسانى عدول نکرد و هرگز حاضر نشد به خاطر دستيابى به برخى از امکانات سياسى و اجتماعى اصول اعتقادى و قواعد انسانى را قربانى کند. او برخلاف سياستمداران دنيا معتقد بود که هدف، وسيله را نبايد توجيه کند،با وسيله نامقدس نمىتوان به هدف مقدس دست پيدا کرد. برخى از تنگ نظران که علي(ع) آرمانها و قلبش را نشناختهاند بر شيوههاى سياسى او خرده گرفتهاند که مثلا چرا در سياست همانند معاويه از وسايل و ابزارى چون مکر، فريب و خدعه براى کامل کردن قدرت استفاده نمىکند؟! او در پاسخ اينگونه افراد فرمود: به خدا سوگند معاويه از من در عرصه سياست زيرکتر نيست وليکن او حيلهباز و فاجر است واگر از نيرنگ بازى و مکارى نفرت نداشتم من از زيرکترين مردم بودم. ولى چه کنم که هر مکر و نيرنگى فسق و گناه است و هر فسق و گناهى نوعى کفر محسوب مىشود و روز قيامت هر حيلهگر مکارى پرچمى به عنوان نشانه دارد که به وسيله آن شناخته مىشود. (1) اميرمومنان علي(ع)هرگز براى دستيابى به قدرت از شيوههاى شيطانى بهره نمىگيرد زيرا او تنها به چند سال قدرت فکر نمىکند بلکه مىخواهد براى هميشه بماند و در مسير تاريخ بر فکر و فرهنگ بشرى تاثير بگذارد. او زمانى ابدى و جاودانه خواهد شد که اصول گفتار و رفتار خود را بر محور معيارهاى انسانى و فضيلتى که ابدى هستند تنظيم و به پيش ببرد. چون حضرت علي(ع) برخلاف”معاويه بن ابى سفيان”روشهاى غيراخلاقى را گناه مىداند و از گناه و فساد نبايد به عنوان وسيله در رسيدن به هدف استفاده کرد، لذا در طول تاريخ به عنوان اسوه و الگوى بشريت، ابدى و هميشگى است و اين يکى از تفاوتهاى حکومت علوى با حکومت اموى است. نويسنده مشهور و تواناى لبنانى “جرج جرداق”مسيحى در همين مورد مىگويد: “آنان که گفتهاند علي(ع) سياست را نمىشناسد از شخصيت علي(ع) تصورى چون شخصيت معاويه دارند و مىخواهند علي(ع) هم همانند معاويه عمل کند! که او روشهاى شيطانى معاويه را نمىپذيرد زيرا علي(ع) مىخواهد على بن ابيطالب(ع) باشد و نه معاويه.(2) بشر امروز همانند بشر ديروز به علي(ع) و رهنمودهايش به شدت نيازمند است، همچنان که بشر آينده نيز در هر شرايطى که باشد به على مرتضي(ع) و حکمتهاى گرانبهايش احتياج دارد، بويژه ما مسلمانان و بالاخص شيعيان براى رسيدن به اهداف اسلامى خود به علي(ع) و معارف علوى نياز بيشترى داريم. آيا براى ورود به مدينه علم نبوى بابى به غير ازباب علوى وجود دارد؟اين راه ورود را پيامبر اکرم(ص) معرفى فرموده است که: “انا مدينه العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب”(3) من شهر علم هستم و علي(ع)در اين شهر است. هرکس که قصد دستيابى به اين علم را دارد پس بايداز در آن که علي(ع) هست وارد شود. آيا براى تعيين مرز حق از باطل نيازمند معيار نيستيم؟براساس رهنمود پيامبر گرامى اسلام، علي(ع) فرقان است يعنى کسى که گفتار وکردارش فارق بين حق وباطل است. روزى پيامبراکرم(ص) دست علي(ع) را گرفت و فرمود: “هو فاروق هذه الامه يفرق بين الحق والباطل” علي(ع)فاروق و معيار و مميز اين امت است که بين حق وباطل را از يکديگر جدا مىکند. آيا در مسير زندگى نياز به هادى و راهنما نداريم؟علي(ع) در مسير پرفراز و نشيب زندگى “علم الهدي” است. او “عروه الوثقي”است. دستگيرهاى که انسان را از لغزشها و لغزندگىها نگهدارى مىکند. علي(ع) “ميزان”است چنانکه وقتى در برابر قبر مطهرش قرار مىگيريم با اين عنوان به آن جناب سلام مىکنيم و مىگوييم “السلام عليک يا ميزان الاعمال.”در کلامى خود فرمود: “انا شاهد لکم و حجيج يوم القيامه عليکم”(4) من در روز قيامت بر شما و اعمالتان گواه و حجت هستم. نهجالبلاغه، ميراث گرانبهاى علوي دنياى ما با همه پيشرفتهايى که در امور مادى داشته است ولى در مسائل انسانى واخلاقى نه تنها رشد و جهشى نداشته، بلکه از اين جهت به شدت دچار انحطاط و سقوط اخلاقى شده است زيرا تکنولوژى مدرن نتوانسته روح تشنه اين انسان به بن بست رسيده را سيراب کند، لذا به آب زلالى نيازمند است که از چشمه سار روح عظيم و آسمانى شخصيتى چون على بن ابيطالب(ع) بجوشد.خلاء وحشتناکى که بشر امروز در آنگرفتار آمده است تنها با حضور فکرى ومعنوى علي(ع) پرخواهد شد. زيرا انديشههاى نورانى اين مرد بزرگ ريسمان مطمئنى است که قادر خواهد بود انسان مضطرب ومتحير زمان ما را از درون چاه تحير و اضطراب نجات بخشد. امروز ميراث گرانبهاى علوى ذخيره ارزشمندى است که به عنوان سرمايه ذىقيمت فکرى و فرهنگى در اختيار ما قرار دارد. سخنان گهربار آن امام همام که در کتاب شريف نهجالبلاغه گرد آمده است گنجينه بىبديلى مىباشد که بايد از آن بهرهها برگرفت. نهجالبلاغه با همه عظمتها و زيبايىهايى که دارد و با همه تلاشهايى که از طرف انديشمندان علىدوست در گذشته و حال نسبت به معرفى آن انجام گرفته است متاسفانه هنوز نتوانستهاند گرد غربت و مظلوميتى را که بر چهره خطبهها و نامهها و حکمتهايش نشسته است پاک گرداند. در اين مظلوميت زدايى بيش از همه پيروان و شيعيان مولا(ع) هستند که بايد مسئوليت چنين امر مهمى را برعهده بگيرند واين کتاب عظيم و عزيز را که فرزند قرآن است به صحنههاى زندگى از محيط خانواده گرفته تا مدرسه و حوزه و دانشگاه، بازار و وزارتخانه، مسجد و محراب و منبر و ميدانهاى جنگ و جهاد بکشانند و هرگز تن به رضايت “مظلوميت”و “غربت”نهجالبلاغه ندهند که “الموت حيز من رکوب العار” نهجالبلاغه کتابى است که جملههايش از چشمهسار فکر وانديشه الهى علي(ع) جوشيده و شجره طيبهاى را ماند که در عمق وجود پاک اميرمومنان ريشه دوانده و بالاخره رود پرخروشى است که به درياى ژرف و مواج روح قدسى علوى پيوند خورده است. نهجالبلاغه کتاب کلاسهاى مدارس و دانشگاه، محراب و مسجد و منبر و مزرعه و کارخانه و سنگر است. نهجالبلاغه کتاب دانشگو و دانشجو، واعظ و تاجر، معلم و کارگر، سياه و سپيد، شرق وغرب، صلح و جنگ است.محتواى سخنان اين منشور جاويد بشرى وراى همه مرزها بر تراز همه حسبها و نسبها فوق همه عصرها و زمانها و دربرگيرنده انسان و انسانيت است. نهجالبلاغه در ميدانهاى مختلف زندگى زندگىساز است. تا جايى که در شان و منزلت کلام گوينده نهجالبلاغه گفتهاند: “فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق” کلام علي(ع)برتر از کلام انسان و فروتر از کلام خالق سبحان است. من نيز در اين معنا متحير هستم که آيا براى شناخت نهجالبلاغه بايد نخست علي(ع) را بشناسيم؟ يا اينکه علي(ع)را بايد در نهجالبلاغه شناخت؟ يا هر دو را به کمک يکديگر؟ به طور قطع با شناخت وآگاهى از معارف نهجالبلاغه قادر خواهيم بود برخى از ابعاد وجودى علي(ع) را بشناسيم و به عبارتى ديگر نهجالبلاغه مىتواند آئينهاى شفاف باشد تا چهره نورانى علي(ع) را در آن به نظاره بنشينيم. نهجالبلاغه، مجموعهاى است که از دويست و سى و نه خطبه، هفتاد و نه نامه و چهارصد و هفتاد و نه حکمت توسط شخصيتى بزرگوار و اديبى عالىقدار به نام “ابوالحسن محمدبن احمد” معروف به “سيدرضي”گردآورى شده است. اين مجموعه همه سخنان علي(ع)نيست بلکه بخشى از سخنان آن حضرت است زيرا آمارى که مورخ بزرگ مسعودى در جلد دوم “مروج الذهب”از خطبههاى علي(ع) ارائه مىدهد بيش از چهارصد و هشتاد و اندى مىباشد در صورتى که تمام خطبههايى که در نهجالبلاغه گردآمده دويست و سى و نه خطبه است. چون سيد رضى مردى اديب، شاعر و سخن شناس بوده است. بيشتر در انتخاب سخنان اميرمومنان علي(ع) به جنبههاى فصاحتى و بلاغتى آن توجه داشته است و به همين خاطر مجموعه منتخب خود را “نهجالبلاغه” نام نهاده است. علاوه بر اينکه “نهجالبلاغه” دريچههاى بلاغت و فصاحت را به روى انسانها مىگشايد شيوههاى فلاح و راههاى سعادت و مرزهاى حيات و روشهاى جهاد و... را نيز به همه علاقهمندان مىآموزد. بنابراين کتاب شريف “نهجالبلاغه”، “نهج السعاده”، “نهج الفلاح”، “نهجالحياه”، “نهج الجهاد”، “نهج السياسه”، “نهج الحکومه”، “نهج التربيه”و... نيز مىباشد. به اين جهت نهجالبلاغه که از انديشه آسمانى و سينه روحانى و دل سرشار از عشق به خالق سبحانى سرچشمه مىگيرد قادر خواهد بود تا به عنوان گرانبهاترين ره توشه فرهنگى و عالىترين درس اخلاقى و محکمترين دستاويزه اعتقادى و سالمترين فکر سياسى و... در زندگى دنيا و آخرت ما رهگشايى کند. با اين وصف چرا از اين سرچشمه زلال مايه حيات برنگيريم؟ و چرا خويش را به اين گلستان زيبا و معطر نزديک نسازيم و بالاخره چرا برنامه زندگى خود را از زبان صدق و لسان رساى پيشواى پرهيزکاران نشنويم؟ يکى از شارحان معروف نهجالبلاغه “عزالدين عبدالحميد بن ابى الحديد” معتزلى است. اين دانشمند بزرگ اهل تسنن (متوفاى 655 هـ .ق) به مدت چهار سال نهجالبلاغه را شرح کرد و در بيست مجلد به علاقهمندان فکر و فرهنگ اسلامى تقديم داشت. شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد گنجينهاى گرانسنگ از ادبيات، تاريخ، فقه، اصول عقيدتي، مبانى کلامى و ديگر علوم اسلامى است. ابن ابى الحديد در شرح خطبه 216 که حضرت علي(ع) بعد از تلاوت آيه “الهاکم التکاثر حتى زرتم المقابر”ايراد کرده است در مورد عظمت سخنان مولاى متقيان(ع) نسبت به اين خطبه مىفرمايد: “اگر تمام فصحاى عرب در جايى جمع باشند و اين خطبه بر آنان قرائت شود شايسته است همگى به خاک افتاده، سجده کنند! همان طور که قرآن سورههايى دارد و در آن سورهها آياتى است که اگر خوانده شود بايد سجده کرد على بن ابيطالب(ع) هم خطبههايى دارد که يکى از آنها همين خطبه است، اگر آن را براى خردمندان فصيح و بليغ و کارشناسان فصاحت و بلاغت بخوانند آنان بايد سجده کنند.” استاد بزرگوار حضرت آيتالله جوادى آملى دامت برکاته فرمودهاند: اين نکته در حضور درس استاد علامه طباطبايى قدس سره مطرح شد که چگونه “ابن ابى الحديد”چنين تعبير بلندى دارد؟ استاد (علامه طباطبايي” فرمود:”ابن ابى الحديد گزاف نگفته زيرا اگر سجده است براى کلام خداست وهمان محتواى قرآنى است که به صورت خطبههاى علي(ع) درآمده است، سجده در حقيقت براى کلام خداوند است نه براى کلام مخلوق او” ابن ابى الحديد سوگند ياد مىکند و مىگويد: به آن مبدايى که همه امتها بدان سوگند ياد مىکنند قسم ياد مىکنم که من اين خطبه را از پنجاه سال پيش تا کنون، بيش از هزار بار خواندهام و هر بار که مىخواندم برايم تازگى داشت و مطلب جديد و موعظهاى تازه در قلبم پديد مىآورد.”(5) نه تنها انسان امروز به طور اعم و مسلمانان دنيا به طور اخص براى ايجاد جامعهاى رشد يافته و متکامل به معارف انسانى نهجالبلاغه نيازمند هستند بلکه جوامع اسلامى براى دستيابى به معارف عميق قرآنى نيز به نهجالبلاغه محتاجند، زيرا نهجالبلاغه به يک تعبير تفسير قرآن کريم محسوب مىشود يعنى ما از باب شريف نهجالبلاغه مىتوانيم به مدينه عظيم علوم ومعارف قرآن دست پيدا کنيم. اميرمومنان علي(ع) علاوه بر اينکه جزء اهل بيت عصمت و طهارت(ع) مىباشد به نص قرآن کريم، رجس و رجز در وجود شريف و نورانى اين مجموعه راه پيدا نکرده است. “انما يريدالله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا.”(6) همانا خداوند اراده فرموده است تا اينکه پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور کند و شما را از هر جهت پاک فرمايد. بنابراين از حقيقت کتاب خدا کسانى مىتوانند پرده بردارند که واجد شرايط عصمت باشند و علي(ع) يکى از اين “مطهران” است. “انه لقرآن کريم، فى کتاب مکنون، لايمسه الا المطهرون.”(7) همانا آن قرآنى است کريم که در کتاب محفوظ قرار دارد و جز انسانهاى پاک حق دست زدن به آن را ندارند. از لحاظ علمى و عملى هيچ کس به موقعيت والاى حضرت علي(ع) نمىرسد، زيرا علي(ع) نزديکترين فرد به پيامبر اعظم (ص) است. او آنقدر به گيرنده وحى و مقام نبوت نزديک است که خود فرمود: “ارى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوه.”(8) من نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوت را حس مىکردم. در مکتب معرفتى نبوي، شخصيت شخيص علوى تا به آنجا اوج گرفته است که رسول خدا در تبيين موقعيت علمى علي(ع) فرمود: “انا مدينه العلم و على بابها”(9) من شهر علمم وعلي(ع) درب اين شهر است. صندوق سينه علي(ع) مخزن الاسرار الهى است که در نيمه شب به دور از چشم نامحرمان و حسودان به يکى از يارانش به نام “کميل بن زياد نخعي”با اشاره به سينه مبارکش مىفرمايد: “و ان هيهنا لعلى جما..”(10) در اين سينه دانستنىهاى فراوانى گرد آمده است ولى گوش آماده و روح پاک و ذهن صافى را نمىبينم تا گوهرهاى گرانبهاى دانشم را در اختيارش بگذارم. علي(ع) شاگرد شايسته مکتب وحى است. او در خدمت رسول خدا(ص) تلمذ کرده و از آغاز بعثت بههمراه پيامبر گرامى اسلام شاهد وناظر نزول آيات مبارکات قرآن کريم بوده است. فخر رازى در تفسير ارزشمند خود در ذيل آيه “ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين”(11) روايتى را نقل مىکند که شاگردى علي(ع) را در مکتب پيامبراسلام بيان مىدارد: حضرت على (ع) فرمود:پيامبر خدا هزار باب از علم و دانش را به من تعليم داد و من از هر بابى هزار باب ديگر استنباط کردم.(12) به اين دليل بود که آن حضرت از فراز منبر، در ميان انبوه جمعيت با صداى رسا از مردم مىخواست که: سلونى قبل ان تفقدوني- سلونى فوالله لاتسالونى لمن شييء يکون الى يوم القيامه الاحد ثتکم.”(13) پرسشهاى خودتان را قبل از اينکه در ميان شما نباشم از من بپرسيد. به خدا سوگند، از چيزى که تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد از من نمىپرسيد مگر اينکه براى شما بيان خواهم کرد. عبدالله بن مسعود مىگويد: قرآن کريم بر پايه هفت حرف نازل گرديده است که براى هر حرفى ظاهر و باطنى هست ودانش و ظاهر و باطن قرآن، در نزد علي(ع) وجود دارد.(14) ابن عباس که خود يکى از مفسران معروف قرآن و از شاگردان مکتب علي(ع) است، مىگويد: شبى بعد از اينکه نماز عشا را با علي(ع) خوانديم مرا به مکانى خلوت دعوت کرد و سپس فرمود:”از تفسير “الف” “الحمد” چه مىداني؟ عرض کردم چيزى نمىدانم. آن گاه از حروف “لام” و “م” و “دال” “الحمد” پرسيد، همانند اول گفتم چيزى در مورد اين حروف نمىدانم. سپس خود پيرامون هر يک از اين حروف شروع به سخن کرد، درياى دانش وبينش علي(ع) به تلاطم آمد و موجب معلومات علوى از زبان مبارکش در شکل و شمايل کلمات انعکاس پيدا مىکرد. آن قدر درباره کلمه مبارکه “الحمد”و حروف آن سخن گفت که صبح فرا رسيد و آن گاه فرمود:برخيز و منزل برو و خود را براى نماز صبح آماده کن.(15) علي(ع)در سخنى مىفرمايد: “لو شيئت لا وقرت سمعين بعيرا فى تفسير فاتحه الکتاب.”(16) اگر بخواهم در تفسير سوره فاتحه الکتاب سخن بگويم و هم اين سخنها به رشته تحرير درآيد بار هفتاد شتر را فراهم مىآورم. “شعبي”مىگويد: بعد از پيامبر اکرم(ص)احدى را نمىشناسم که از على بن ابيطالب به کتاب خدا داناتر باشد.”(17) اعلميت على بن ابيطالب را نه تنها دوستان و منصفان تاريخ اعتراف دارند بلکه دشمنان علي(ع) نيز به آن معترف هستند. چنانکه وقتى خبر شهادت آن حضرت در شام به معاويه رسيد او نفس عميقى کشيد و بىاختيار اين جمله را بر زبان خود جارى کرد: “ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابيطالب” با مرگ فرزند ابى طالب فقه و دانش از ميان جامعه رخت بربست. شباهتى که کتاب وجود علي(ع) با “کتاب الله”دارد موجب گشته است تا علي(ع) “قرآن ناطق” لقب گيرد. “قال علي(ع:)انا القران الناطق” (18) علي(ع) فرمود:من قرآن ناطق هستم. کتاب الله قرآن صامت است و هر قرآن صامتى را ناطقى بايد تا معارف و حقايق را از دل آياتش استخراج نمايد. هذا القرآن هو خط مستور بين الدفتين لاينطق بلسان و لابدله من ترجمان اين قرآن خطوطى است که در ميان جلد پنهان است با زبان سخن نمىگويد نياز به مترجم و مفسر دارد. سپس علي(ع)مىفرمايد: براى تفسير وترجمان قرآن کريم ما سزاوارترين مردم هستيم “فنحن احق الناس به”(19) همان طور که “کتاب الله”فارق بين حق و باطل است و به همين جهت آن را “فرقان” مىگويند “تبارک الذى نزل عليک الفرقان لتکون للعالمين نذيرا”(20) علي(ع) نيز فارق حق و باطل است چنان که پيامبر(ص) دست علي(ع) را گرفت و فرمود: اين نخستين کسى است که به من ايمان آورد و به عنوان بيعت با من مصافحه کرد او “فاروق” اين امت است که بين حق و باطل را از يکديگر جدا مىکند.(21) “کتاب الله”، “تبيانا لکل شيء”(22) است و همچنين “لارطب و لايابس الى فى کتاب مبين”(23) اميرمومنان علي(ع)هم مىفرمايد:”سلونى قبل ان تفقدوني”(24) و يا مىگويد:”انا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض”(25) من به راههاى آسمان آگاهترم تا به راههاى زميني. “کتاب الله”کتاب حق است و به حق نازل شده است “انا انزلنا اليک الکتاب بالحق”(26) علي(ع) نيز با حق است. “على مع الحق والحق مع علي.”(27) قرآن کتاب خدا با علي(ع)است چون علي(ع)هميشه و در هر حال با قرآن است. روزى پيامبر(ص)دست علي(ع) را گرفت و فرمود: اين علي(ع) است، او با قرآن است و قرآن باعلى است. اين دو از يکديگر جدا نمىشوند تا اينکه در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند پس هرگاه در مورد اين دو اختلافى پيدا کرديد از اين دو بپرسيد.”(28) ائمه جمعه و نهجالبلاغه سازمان روحانيت در طول تاريخ يکى از عناصر مولد “فرهنگ” بوده است. از آنجا که مردم ديندار در تامين نيازهاى فکري، فرهنگى و اعتقادى خويش به روحانيت رجوع کردهاند و روحانيت نيز يکى از وظايف اصلى خود را در ترويج و تبيين و تبليغ معارف دينى مىدانست جاى هيچگونه ترديدى نيست و همين توقع و انتظار دوسويه موجب گشته بود تا روحانيت در توليد و توزيع فرهنگ و فرآوردههاى فرهنگى بويژه در حوزه دين نقش اساسى داشته باشد.تاريخ روحانيت شيعى گواهى مىدهد که اين قشر دلسوز و فرهيخته هميشه در خدمت به مردم کوشيده و خدمات مختلفى را به جامعه اسلامى ارائه داده است و مهمترين و اساسىترين خدمت روحانيت خدمت فکرى و فرهنگى بوده است. او از سنگر روحانيت در صورت لزوم قدم به عرصه سياست گذاشته از استقلال کشور و آزادى ملت پاسدارى کرده و روز به روز بر قدرت و عظمت فرهنگى و فکرى جامعه افزوده است. امروز يکى از نهادهاى برآمده از متن حوزه علميه و يکى از شاخههاى سرسبزو شکوفاى شجره طيبه روحانيت که به عنوان يک سازمان موثر فرهنگى، عبادى و سياسى نقش موثرى را در خدمت به نظام اسلامى و مردم ايفا مىکند سازمان ائمه جمعه کشور است. اين سازمان از طرفى به محوريت نظام مرتبط است و يکى از دستگاههاى وابسته به تشکيلات رهبرى است و از طرف ديگر امامان جمعهاش همه روحانى هستند. ويژگى ديگرش عبادي- سياسى بودن آن مىباشد. همه اينها موجب گشته است تا اين مجموعه رادر موقعيت خاصى قرار بدهد. گستردگي، تنوع، حجم و کيفيت فعاليتهاى علمي، فکري، فرهنگي، سياسى و تبليغى ائمه جمعه بيش از اين است که بتوانيم در اينجا آنها را فهرستوار بگوييم. امروز اين مجموعه از ائمه جمعه که در محل ماموريت خود اقدام به تشکيل جلسات درس و تفسير نهجالبلاغه کردهاند، گرد آمدهاند تا با همت بلند و نيت ارجمند نسبت به کارهاى انجام شده نگاهى دوباره داشته باشند و شيوهها و چگونگىهاى ترويج و تبليغ ميراث گرانبهاى علوى را به تبادل نظر بنشينند. جريان روحانيت و حوزههاى علميه در به صحنه درآوردن نهجالبلاغه مسئوليت خطيرى را برعهده دارند. اگرچه اين مسئوليت را نبايد تنها متوجه روحانيت دانست بلکه هر مسلماني، شيعه و يا سنى بايد در زدودن غبار غربت از چهره نهجالبلاغه علي(ع) نقش خود را ايفا نمايد، به تعبير بسيار زيبا و رساى رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيتالله خامنهاى دامت برکاته که فرمودند: “احياى نهجالبلاغه فقط وظيفه ما شيعيان نيست بلکه وظيفه همه مسلمانهاست يعنى هرکس على بن ابيطالب(ع) را قبول دارد و مسلمان است- چون در اسلام کسى نيست که اين بزرگوار را قبول نداشته باشد- به عنوان احياى يک ميراث بىنظير اسلامى بايد نهجالبلاغه را زنده کند واين احيا نه فقط به معناى کثرت چاپ- که زياد هم چاپ شده- بلکه به معناى کار کردن و تحقيق کردن در زمينه آن است. همچنان که در زمينه قرآن کريم کار شده و تفسيرهاى زيادى نوشته شده است، درباره نهجالبلاغه هم بايد اين کارها انجام گيرد. همان طور که قرآن خوانده مىشود نهجالبلاغه هم بايد خوانده شود؛ چون تالى و دنباله قرآن است. همان طور که مسلمانها خودشان را موظف مىدانند با قرآن انس پيدا کنند و ندانستن قرآنرا براى خود نقص مىشمارند، ندانستن نهجالبلاغه هم بايد نقص به حساب بيايد.”(29) اينک به اين نکته بپردازيم که وظايف ائمه جمعه براى احياى نهجالبلاغه چيست؟در اينجا به چند وظيفه که به نظر اينجانب مهمتر است به طور خلاصه اشاره مىکنم: 1- شناخت نهجالبلاغه: براى معرفى کتاب شريف نهجالبلاغه در مرحله نخست بايد اين کتاب را شناخت، زيرا معرفى هر شيى فرع بر شناخت آن شى مىباشد. هيچ کارى را بدون اينکه ماهيت،ابعاد، آثار واهداف آن را بشناسيم نمىتوانيم آن را شروع کنيم چنان که حضرت علي(ع) به کميل فرمود:“يا کميل! فامن حرکه الا و انت محتاج فيها الى معرفه”(30) اى کميل! هيچ حرکتى نيست مگر اينکه تو در آنحرکت نيازمند شناخت و معرفت مىباشي. براى آگاهى و شناخت هرچه بيشتر معارف علوى در نهجالبلاغه حداقل بايد يک دور تمام اين کتاب را به انضمام برخى از شروح آن با دقت مطالعه کرد و در فهم برخى از مطالب مشکل، عميق و بلند نهجالبلاغه بايد از محضر اساتيد بزرگ بهره گرفت. کسانى که فرازي، جملهاى و يا کلمهاى را به صورت مقطعى از نهجالبلاغه انتخاب مىکنند و سپس پيرامون آن توضيح مىدهند، بااينکه چنين توضيحاتى مفيد هم هست ولى اين نوع برخورد با نهجالبلاغه گوينده را نهجالبلاغهشناس نمىکند، زيرا نهجالبلاغه يک نظام فکرى و فرهنگى را ارائه مىدهد. همه فرازهاى نهجالبلاغه اعم از سياست، اقتصاد، اخلاق، عرفان، تربيت، حکومت، توحيد، نبوت و معاد بايددر چارچوب آن نظام فرهنگى مطرح گردد تا جامعيت، عمق، گسترده تاثير و والايى آن مشخص شود. 2- تدريس نهجالبلاغه: معارف نهجالبلاغه براى رشد و تعالى انسان ارائه شده است. اين معارف بايد به صورت کتابهاى درسي، در موضوعات مختلف زندگى تدوين و تفسير گردد و سپس توسط اساتيد فن به شيفتگان دانش و بينش آموزش داده شود.با آموزش بايد در ذهن و ضمير انسانها تحول به وجود آوريم و به دنبال آن رفتار انسانها را تغيير بدهيم. با آموزش نظم، قانون مداري، انضباط اخلاقى و اجتماعى را در جامعه سامان مىبخشيم. اساس وپايه زندگى افراد بر دريافتهاى آموزشى قرار دارد و ما وقتى نهجالبلاغه را در متن زندگى فردى واجتماعى انسان به صورت يک جريان قرار دهيم و آموزش معارف علوى را به صورت جدى و هدفمند دنبال کنيم آثار ارزشمند آن را خواهيم ديد. آموزش با شعار تحقق پيدا نمىکند. آموزش با پراکندهگويى تباين دارد. آموزش که انتقال معلومات و مهارتها مىباشد با هدف افزايش توانمندىها، رفع و دفع عوامل ضعفها و نارسايىها و در نهايت ايجاد تغيير مطلوب در پندار و رفتار متعلم انجام مىگيرد. اولا، مبدا و منتهايى دارد. ثانيا،هر بخش و قطعه آموزشى مکمل بخش قبل مىباشد. ثالثا، از قابليت سنجش و اندازهگيرى برخوردار است. براى ايجاد يک جريان آموزشى حول محور نهجالبلاغه به اينگونه مطالب نيازمند هستيم: 1- تربيت اساتيد 2- تدوين کتابهاى آموزشي 3- پشتيبانىهاى علمي 3- ايجاد هستههاى پژوهشي اساس فعاليتهاى موثر و ماندگار را پژوهش تشکيل مىدهد. همه کسانى که در عرصههاى اجرايى و عملياتى تلاش مىکنند اگر تلاشها و عمليات آنها را تحقيقات و پژوهشهاى جامع امضا و تغذيه نکند آن تلاشها ره به جايى نخواهند برد.نهجالبلاغه گنجينهاى از علوم و معارف است که توسط نزديکترين و محبوبترين شخصيت به مقام نبوت و دريافت کننده وحى به وجود آمده است. براى استخراج گوهرهاى گرانبهاى اين مجموعه بايد هستههاى پژوهشى وتحقيقاتى در رشتهها و تخصصهاى مختلف به وجود آورد تا اين گروهها هم شناخت علاقهمندان را به نهجالبلاغه افزايش بدهند و هم فعاليتهاى فرهنگى را پشتيبانى کنند. اين هستهها را مىتوان در دانشگاهها،حوزههاى علميه، نهادها وارگانهاى فرهنگى و موسسات خيريه بهوجود آورد. البته هر سازمان و موسسهاى مىتواند با توجه به رسالت سازمانى خود موضوعاتى را از نهجالبلاغه انتخاب و در دستور کار تحقيقاتى خود قرار بدهد. امامان جمعه در هر منطقهاى که هستند با توجه به ظرفيتهاى علمى منطقه، دستگاهها وعلاقهمندان به معارف علوى را در ايجاد چنين گروههايى راهنمايى و تشويق کنند . 4- معرفى نهجالبلاغه در حوزه فرهنگ عمومي: معارف نهجالبلاغه را بايد در حوزه فرهنگى عمومى مطرح کرد تا مردم با آن آشنايى بيشترى پيدا نمايند. مردم ما از ميان امامان دوازده گانه نسبت به شخصيت وزندگى حضرت علي(ع)اطلاعات بيشترى دارند البته اين علاقهمندى و توجه بيشتر دلايلى دارد که در جاى خود قابل بحث است.به هرحال ذهنيت خوب وعشق و علاقه وافر موجب مىگردد تا کار مبلغان معارف علوى در معرفى نهجالبلاغه آسانتر شود. در چنين شرايطى مىتوان با کمترين تلاش رهنمودها و سيره و سنت آن حضرت را وارد زندگى مردم کرد و به سادگى آن را به صورت فرهنگ درآورد. علي(ع)شخصيت جامع و کاملى است که در ميدانهاى مختلف زندگى حضورى موثر وماندگار داشته و از اين جهت اقشار مختلف را بر محور شخصيت کامل خود جمعکرده است. عارفان، عرفان علي(ع) را سرمشق سير و سلوک خود قرار داده و مجاهدان و رزمآوران، رشادتهاى اين قهرمان ميدانهاى نبرد را الگوى خود ساختهاند. ورزشکاران جوانمردىها و پهلوانىهاى مولا را در رفتار و گفتار خود پياده مىکنند. خطيبان، علي(ع) را استاد بزرگ خطابت و فصاحت و بلاغت مىدانند و حاکمان روشهاى حکومتى آن حضرت را نجاتبخش وسعادتآفرين مىدانند. براى معرفى نهجالبلاغه درحوزه فرهنگى عمومى بايد رسانهها قدم به اين عرصه بگذارند و با عزمى جزم، نهجالبلاغه را به مردم بشناسانند. نشريات، هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان، شاعران، مبلغان و خطيبان جمعه هر کدام به سهم خود در معرفى کتاب گرانبهاى نهجالبلاغه کوشش کنند. 5- نماز جمعه و نهجالبلاغه: امامان جمعه بايد در خطابههاى خود براى معرفى و شناساندن نهجالبلاغه به مردم حساب ويژهاى باز کنند. سه مورد از تلاشهايى که مىتواند با اندک توجهى در جهت اين هدف به ما کمک کند در اينجا فهرست مىکنم:الف)امام جمعه يکى از خطبههاى خود را به موضوعى از موضوعات نهجالبلاغه اختصاص بدهد و با شرح و تفسير مردم را با کتاب علي(ع) آشنا کند. ب) امام جمعه که در هر خطبهاى بايد توصيه به تقوا و موعظه داشته باشد، چقدر خوب است که فرازى از مواعظ و توصيههاى حضرت علي(ع) را که در نهجالبلاغه وجود دارد انتخاب کند و آن را براى مردم بگويد. ج) در هر نماز جمعه مىتوان مسابقاتى را حول نهجالبلاغه طراحى واجرا کرد و با تقديم جوايزي، مردم بويژه نسل جوان را به مطالعه با نهجالبلاغه تشويق کرد. پىنوشتها در دفتر روزنامه موجود مى باشد. حجتالاسلام والمسلمين سيدرضا تقوي - روزنامه رسالت - شماره 6226 |
نقش نهج البلاغه در فقه اسلامي |
| تاکنون درباره ابعاد مختلف اين کتاب عظيم سخن بسيار گفته شده، بعد عقيدتي، فلسفي، سياسي، اخلاقي، اجتماعى و . . . ولى کمتر از بعد فقهى آن - سخن به ميان آمده است و شايد اين به خاطر آن بوده است که اين بحثها در سطح عموم نشر مىشده و سخن از بعد فقهى آن بايد با فقها گفته شود، و با اصطلاحات مخصوص اين علم، که طبعا همگان را مفيد نخواهد بود . ولى هم نهج البلاغه از اين نظر غنى است و هم مىتوان گوشههايى از اين بحث را آن چنان تهيه کرد که خالى از اصطلاحات پيچيده علمي، و همگان را مفيد باشد . و اين نوشتار به همين منظور تهيه شده است . |
|
اسناد روايات نهج البلاغه: با اينکه در نهج البلاغه جملههاى فراوانى پيرامون احکام مختلف فقهى وجود دارد، جملههايى راهگشا و موثر، ولى آنچه در درجه اول از نظر فقهى اهميت دارد سند اين خطبهها و نامهها و کلمات است که بايد با ضوابط و ادله حجيتخبر که در علم اصول آمده است هماهنگ باشد، و بتوان در يک مسئله فقهى مربوط به حلال و حرام روى آن تکيه کرد . مگر در مسائل اخلاقي، اجتماعي، سياسى و عقيدتى اعتبار حجيتخبر از نظر سند لازم نيست که تنها در مسائل فقهى روى آن تکيه مىشود؟در پاسخ بايد گفت: آنچه در مسائل عقيدتى در نهج البلاغه آمده همراه با استدلالات عقلى و فلسفى و قرآنى است، و بايد هم چنين باشد، زيرا اصول اعتقادى تنها از طريق علم و يقين شناخته مىشود، نه از طريق خبر واحد و مانند آن . و اين امر در مورد بسيارى از رهنمودهاى سياسى و اجتماعى و مانند آن نيز صادق است . بنابراين، تکيه بر اسناد در اين موارد چندان مطرح نيست . در زمينه مسائل اخلاقى نيز چون اصول اخلاقى از امورى شناخته شده، و هماهنگ با فطرت است، و نقش يک رهبر اخلاقى بيشتر جايگزين کردن اين اصول در روح پيروان، و ايجاد انگيزههاى پذيرش، و حرکتبه سوى آن است و نه تعليم اين اصول، لذا در اين زمينه نيز مسئله سند حديث چندان مطرح نيست. مخصوصا در مواردى که اصول اخلاقى از مرز واجب و حرام درمىگذرد و شکل «مستحب» را به خود مىگيرد که بنابر اصل معروف «تسامح در ادله سنن» در ميان علماى اصول، مطلب واضحتر خواهد بود . اما در مورد مسائل فقهى مخصوصا آنچه به احکام تعبدى واجب و حرام باز مىگردد چارهاى جز يافتن يک سند معتبر نيست، و گرنه دلالت هر اندازه قوى باشد با فقدان سند قابل اعتماد، کارى از پيش نمىرود . بنابراين، نقش اعتبار سند در مسائل فقهى ظاهرتر و سرنوشتسازتر است، هر چند اين مسئله در ساير موارد نيز داراى اهميت است. براى راه يافتن به اعتبار سند يک حديث راههاى شناخته شدهاى در پيش است: 1 - معتبر بودن تمام رجال سند يک حديث، مثلا اگر حديثى را مرحوم کلينى در کتاب کافى نقل کرده و ميان او و امام صادق (علیه السلام) که گوينده اصلى حديث است، پنج نفر واسطه هستند بايد تمام اين پنج نفر افراد معتبر و موثق بوده باشند، که اين کار معمولا با مراجعه به کتب علم رجال - که مخصوصا براى همين هدف تدوين شده - انجام مىگيرد و پس از مراجعه به اين کتب مىبينيم که مثلا تمام رجال سند اين حديث افراد عادل، ثقه، معتبر و شناخته شدهاند . اما با نهايت تاسف مرحوم سيد رضى «قدس سرهالشريف» گردآورنده بزرگ «نهج البلاغه» عنايتى به اين امر نکرده، و اسناد اين خطبهها و نامهها و کلمات قصار را نياورده است، و در نتيجه نهج البلاغه به صورت احاديث مرسل درآمده است . هر چند - چنانکه خواهيم ديد - طرق ديگرى براى اثبات اعتبار اسناد اين اثر عظيم اسلامى در دست داريم، و شايد مرحوم سيد رضى هم به همين دليل، عنايتى به جمع اسناد آن نکرده، و يا به خاطر وجود دلايل متقن در لابه لاى عبارات نهج البلاغه خود را مستغنى از اين معنى مىدانسته و مسائل مطروح در آن را بىنياز از سند مىشمرده است . به هر حال اين موضوع مربوط به گذشته و عصر مرحوم سيدرضى «رحمه الله عليه» است . 2 - راه ديگرى که براى سند يک حديث مورد استفاده قرار مىگيرد، به اصطلاح «عرضه کردن بر کتاب الله» است، يعنى حديث را با متن قرآن که اصلىترين و قطعىترين سند اسلامى است مقايسه مىکنيم اگر با آن هماهنگ بود آن را معتبر مىشمريم . اين روشى است که در احاديث متعددى از معصومين عليهم السلام به ما رسيده است . (1) استفاده از اين روش در مورد بسيارى از احاديث نهجالبلاغه کاملا ميسر است . چرا که هماهنگى عجيبى ميان محتواى نهج البلاغه و آيات قرآنى مىبينيم . گويى هر دو يک مطلب استبا دو عبارت: يکى نظم و «کلام خالق» و ديگرى «کلام مخلوق» و هر دو در اوج فصاحت، در نهايت انسجام و بلاغت، و در کمال دقت و نظم ظرافت . 3 - راه سوم تشخيص چگونگى سند يک حديثيا يک کتاب، «شهرت آن در ميان اصحاب» و علما و بزرگان دين است، که اگر معيار اين باشد، اين کتاب نفيس اسلامى در اوج شهرت در ميان همه علما است، و همگى با ديده عظمتبه آن مىنگرند و پيوسته در کلمات خود به مطالب مختلف آن استناد مىجويند و روى آن تکيه مىکنند، استنادى که بيانگر اعتماد آنها به اين کتاب والاقدر اسلامى است . 4 - راه ديگر براى رسيدن به اعتبار سند يک حديثيا يک کتاب، «علو مضمون» است . مراد از «علو مضمون» آن است که محتوا و مضمون حديثبه قدرى عالى و در سطح بالا باشد که نتوان احتمال داد از غير معصوم صادر شده باشد و اين معنى در کلمات فقهاى بزرگ درباره بعضى از روايات برجسته و عالى مضمون که ظاهرا سند معتبرى از آن در دست نيست گفته شده است . مثلا مرحوم شيخ اعظم علامه انصارى در کتاب «رسائل» در بحثحجيتخبر واحد هنگامى که به حديث معروف امام حسن عسکرى (علیه السلام) در مورد «تقليد مذموم و تقليد مطلوب» مىرسد، مىگويد اين حديث (گر چه حديث مرسلى است، ولى آثار صدق از آن ظاهر و آشکار است، بنابراين نياز به بررسى سند آن نيست) و فقيه بزرگ معاصر مرحوم آيهالله بروجردى در بحث نماز جمعه هنگامى که سخن به بعضى از فقرات دعاى صحيفه سجاديه که با مسئله نماز جمعه ارتباط دارد، رسيدند، در درسشان مىفرمودند گرچه صحيفه سجاديه (به عقيده بعضي) با سلسله اسنادى طبق موازين معروف رجال به دست ما نرسيده اما محتوى و مضمون آن به قدرى عالى و برجسته و والاست که صدور آن از غير معصوم محتمل نيست . و به راستى اين چنين است، چه کسى غير از امام معصوم که علمش از اقيانوس وحى و نبوت سرچشمه گرفته توانايى دارد چنين مضامينى را در دعا به کار برد؟ مطلب در صحيفه سجاديه آنقدر بالا و شگفتانگيز و روح پرور و فصيح و بليغ است که از توان انسان عادى خارج است . همين معنى درباره محتواى نهج البلاغه به طرز عجيبى حکمفرماست زيرا بلندى فوقالعاده مطالب، مخصوصا در خطبهها، فصاحت و بلاغتشگفتانگيز عبارات، نشان مىدهد که از سرچشمهاى در کنار سرچشمه قرآن سيراب شده و از مقام ولايتى مدد گرفته که تالى تلو مقام نبوت و رسالت است . مسئله علو مضمون در نهجالبلاغه مسئلهاى نيست که بر کسى مخفى باشد، و هر قدر در محتواى اين کتاب بيشتر تدبر شود اين حقيقت آشکارتر مىشود مخصوصا وقتى اين نکته را نيز به آن بيفزاييم که نهج البلاغه تنها در يک موضوع سخن نمىگويد، بلکه موضوعات آن کاملا متنوع و مختلف و تخصصى است، از مسائل باريک و دقيق توحيد و معارف دينى و اسرار آفرينش گرفته تا مسائل اخلاقى و زهد و تقوى و جنگ و صلح و آئين کشورداري، و در تمام اين موارد «علو مضمون» کاملا مشهود است، اينجاست که به خوبى مىتوان فهميد که اين کلمات از حوصله يک انسان عادى خارج است و جز با امداد الهى ميسر نيست، و همين است که انسان را در مورد نهج البلاغه و سند آن مطمئن مىسازد . 5 - انسجام و هماهنگى منظور يکنواختى يک حديث مجهول السند با روايات قطعى است: اگر کسى در اسناد خطبهها و نامهها و کلمات قصار نهج البلاغه ترديد کند حتما منظورش قضيه جزئيه است نه يک قضيه کليه، و به تعبير ديگر مجموع اين گفتهها «تواتر اجمالي» دارد، يعنى يقين به صدور بعضى از اينها داريم چرا که بسيارى از خطبهها مشهور است و در کتب معروف ديگر کرارا نقل شده است، و هنگامى که به مجموع نهج البلاغه نگاه مىکنيم از هماهنگى تعبيرات جمله بنديها، مفاهيم، اهداف و نتايجبه خوبى پى مىبريم که همه از يک مغز جوشيده، و از يک زبان تراوش کرده است . اين هماهنگى خود نيز قرينه ديگرى بر تائيد اسناد اين کتاب بزرگ است، چه اينکه صدور بعضى قطعى است و هماهنگى آنها با بقيه شاهد گوياى تراوش آنها از زبان اميرمومنان على (علیه السلام) است . مسئله سنجش سبکها خود يکى از طرق کشف سرايندگان و نويسندگان است، به طورى که آگاهان به اين فن هنگامى که قطعه شعرى را ببينند به خوبى درمىيابند که از حافظ يا سعدى يا نظامى يا فردوسى و يا مولوى است، چرا که سبک هر يک در نظم کاملا مشخص است . ابن ابى الحديد در شرح خطبه «شقشقيه» از يکى از مشايخش نقل مىکند که وقتى سخن ابن عباس را در پايان خطبه شقشقيه شنيد مىگويد بسيار متاسفم که شخصى کلام على (علیه السلام) را با دادن نامهاى به دستش، قطع کرد و نگذارد به انتها برسد . او مىافزايد اگر من بودم به ابن عباس مىگفتم چرا متاسفي؟ على (علیه السلام) همه گفتنيها را گفت و چيزى باقى نگذارد! و هنگامى که از او سوال مىکنند آيا اين دليل آن است که تو در خطبه شقشقيه ترديد داري؟ و آن را از کلام سيد رضى مىداني؟ گفت هرگز، چرا که سخنان سيد رضى و سبک مطالب او کاملا شناخته شده است و هيچ شباهتى با آن ندارد (بلکه کاملا شبيه کلمات على (علیه السلام) است( )2. ) اکنون که روشن شد نهج البلاغه چيزى نيست که به عنوان ارسال اسناد بتوان آن را ناديده گرفت و در مسائل فقهى از آن صرف نظر کرد، به نقش عبارات، خطبهها، نامهها و کلمات قصار در فقه اسلامى مىپردازيم . آيت الله مکارم شيرازي-روزنامه رسالت-شماره 6272 |
|
|
| تقوا از رايج ترين كلمات نهج البلاغه است در كمتر كتابى مانند نهج البلاغه بر عنصر تقوا تكيه شده و البته در نهج البلاغه نيز به كمتر معنى و مفهومى به اندازه تقوا عنايت شده است. بى ترديد اصل پرهيز و اجتناب يكى از اصول زندگى سالم بشر است. در زندگى سالم نفى و اثبات سلب و ايجاب ترك و فعل اعراض و توجه توام با يكديگر هستند. با نفى و سلب است كه مى توان به اثبات و ايجاب رسيد و با ترك و اعراض مى توان به فعل و توجه تحقق بخشيد. پرهيزهاى سالم و مفيد هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معين. پس يك روش عملى كوركورانه كه نه جهت و هدفى دارد و نه محدود به حدى است قابل دفاع و تقديس نيست. مفهوم تقوا در نهج البلاغه مترادف با مفهوم پرهيز حتى به مفهوم منطقى آن نيست. تقوا در نهج البلاغه نيرويى است روحانى كه بر اثر تمرين هاى زياد پديد مى آيد و پرهيزهاى معقول و منطقى از يك طرف سبب و مقدمه پديد آمدن اين حالت روحانى است و از طرف ديگر معلول و نتيجه آن است و از لوازم آن به شمار مى رود. نهج البلاغه تقوا را به عنوان يك نيروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرين پديد مى آيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجى دارد و از آن جمله پرهيز از گناه را سهل و آسان مى نمايد طرح و عنوان كرده است. « الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار. الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنه .» همانا خطاها و گناهان و زمام را در اختيار هواى نفس قرار دادن مانند اسب هاى سركش و چموشى است كه لجام از سر آنها بيرون آورده شده و اختيار از كف سوار بيرون رفته باشد و عاقبت اسب ها سوارهاى خود را در آتش افكنند. و مثل تقوا مثل مركب هاى رهوار و مطيع و رام است كه مهارشان در دست سوار است و آن مركب ها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مى برند. در اين خطبه تقوا به عنوان يك حالت روحى و معنوى كه اثرش ضبط و مالكيت نفس است ذكر شده است. اين خطبه مى گويد لازمه بى تقوايى و مطيع هواى نفس بودن ضعف و زبونى و بى شخصيت بودن در برابر محركات شهوانى و هواهاى نفسانى است. انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختيارى ندارد و اين مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مى رود. لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است. «ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم و اظمات هواجرهم . تقواى الهى اولياى خدا را در حمايت خود قرار داده آنان را از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دل هاى آنان قرار داده است» تا آنجا كه شب هايشان را بى خواب (به سبب عبادت) و روزهايشان را بى آب (به سبب روزه)گردانيده است. در اينجا حضرت على (ع) تصريح مى كند، تقوا چيزى است كه پرهيز از محرمات الهى و همچنين ترس از خدا از لوازم و آثار آن است. پس در اين منطق تقوا نه عين پرهيز است و نه عين ترس از خدا بلكه نيرويى است روحى و مقدس كه اين امور را به دنبال خود دارد. «فان التقوى فى اليوم الحرز و الجنه و فى غد الطريق الى الجنه .» همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله يك حصار و به منزله يك سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است. در همه اينها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوا و آثارى كه بر روح مى گذارد به طورى كه احساس ميل به پاكى و نيكوكارى و احساس تنفر از گناه و پليدى در فرد به وجود مى آورد. از نظر نهج البلاغه تقوا نيرويى است روحى نيرويى مقدس و متعالى كه منشا كشش ها و گريزهايى است كشش به سوى ارزش هاى معنوى و فوق حيوانى و گريز از پستى ها و آلودگى هاى مادى. از نظر نهج البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصيت و قدرت مى دهد و آدمى را مسلط به خويشتن و مالك «خود» مى كند. تقوا مصونيت است نه محدوديت در نهج البلاغه بر اين معنى تاكيد شده كه تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت. بسيارند كسانى كه ميان مصونيت و محدوديت فرق نمى نهند و با نام آزادى و رهايى از قيد و بند به خرابى حصار تقوا فتوا مى دهند.« فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيره معاد و عتق من كل ملكه و نجاه من كل هلكه. همانا تقوا كليد درستى و توشه قيامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است.» به انسان آزادى معنوى مى دهد يعنى او را از اسارت و بندگى ،هوا و هوس آزاد مى كند رشته آز و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مى دارد و به اين ترتيب ريشه رقيت ها و بردگى هاى اجتماعى را از بين مى برد. مردمى كه بنده و برده پول و مقام و راحت طلبى نباشند هرگز زير بار اسارت ها و رقيت هاى اجتماعى نمى روند. روزنامه جوان - شماره 2366 |
وصف دنيا در نهج البلاغه |
| اگر خواهان شناخت فردي باشيم بايد به اثر و عمل او نگاه كنيم . يكي از طرق شناختن خداي متعال، قرائت قرآن كريم و تدبير در آن مي باشد. براي معرفت يافتن به اهل بيت عليهم السلام به سخنان و سيره عملي ايشان توجه مي نمائيم. در مورد حضرت علي عليه السلام، اين يگانه دهر، هرچه بخوانيم و بگوييم كم است وحق ايشان را ادا ننموده ايم. مولا را چگونه معرفي نمائيم، حال آنكه او را نشناخته ايم. يكي از راه هاي شناخت مولي الموحدين، مطالعه سخنان ايشان مي باشد كه اكثر فرموده هاي اين امام همام درنهج البلاغه جمع آوري شده است. بر آن شديم كه براي شناساندن ايشان نمي از يَِم نهج البلاغه برگرفته وبه كام عطشان عاشقان امام بنشانيم. در نهج البلاغه موضوعات بسياري يافت مي شود كه ما موضوع " وصف دنيا" را انتخاب نموده و اميد داريم كه تذكري براي همه شيعيان امام باشد تا از غفلت نجات يابيم:
فاني بودن دنيا من شما را از دنيا مي ترسانم كه - دركام- شيرين است و - در ديده – سبز و رنگين. پوشيده در خواهش هاي نفساني، و – با مردم – دوستي ورزد با نعمت هاي زودگذر اين جهاني. متاع اندك را زيبا نمايد، و در لباس آرزوها در آيد، و خود را به زيور غرور بيارايد. شادي آن نپايد، و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبنده اي است بسيار آزار دهنده، رنگ پذيري است ناپايدار ، فنا شونده اي مرگبار ، كشنده اي تبهكار. چون با آرزوي خواهندگان دمساز شد، و با رضاي آنان هم آواز، بينند- سرابي بوده است- و بيش از آن نيست.كسي از نعمت آن در سروري نبود، جز كه پس آن اشكي از ديده هايش پالود؛ و روي خوش به كسي نياورد، جز آنكه با سختي وبد حالي پشت بدو كرد؛ و در خور دنياست كه اگر بامداد ياور كسي بود، شامگاهش ناشناس انگارد؛ و اگر از سويي گوارا و شيرين است، از سوي ديگر تلخي و مرگ با خود آرد. كسي از نعمت آن طرفي نبندد، جز آنكه از مصيبت هايش بدو رنجي رسد؛ و شامگاهان زير پرآسايشش نخسبد، جز آنكه بامدادان ، شاهبال بيم بر سر او فرو كوبد. سخت فريبنده اي است و فريبا است آنچه در آن است، سپري شونده است و سپري است هر كه بر آنست. توشه نيك از آن نتوان برداشت جز پرهيزگاري و ترس از پروردگار. كسي كه از دنيا كمتر بهره دارد، از آنچه موجب ايمني اوست بيشتر دارد، و آن كه از دنيا نصيب بيشتر گيرد، از آنچه موجب هلاك اوست بيشتر گرفته و به زودي زوال پذيرد. بسا كسي كه بدان اعتماد كرد، و ناگهان مزه تلخ مصيبت را بدو چشاند، و بسا صاحب اطميناني كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتي كه او را خرد و ناچيز ساخت، و بسا نازنده اي كه او را به خواري انداخت. دولت آن زود گذر است و عيش آن تيره و تار. گواراي آن شور است و شيرين آن با تلخي آميخته، غذاي آن زهر، و اسباب ودستگاه آن پوسيده در هم ريخته. زنده آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بيماري به سر بردن. ملك آن برده، عزيز آن شكست خورده . آن كه از آن فراوان دارد، گرفتار نكبت و وبال ، و آن كه بدو پناه برده ، ربوده مال. آيا شما در جاي آنان به سر نمي بريد كه مردند؟ عمري درازتر از شما داشتند، و آثاري پايدارتر به جا گذاشتند، و تخم آرزو بيشتر در دل كاشتند، و شمارشان فزونتر بود، و سپاهيانشان فراگيرتر. دنيا را چسان پرستيدند، و آن را چگونه بر خود گزيدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بي توشه اي كه كفايت آنان تواند و يا مركبي كه به منزلشان رساند. شنيده ايد دنيا يكي از آنان را با فديه اي واگذارده باشد، يا به گونه اي ياري شان داده ، يا با آنان به نيكي به سر برده؟ نه چنين است كه سختي آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد. با سختيها ، سستشان كرد؛ و با مصيبت ها، خوارشان نمود ، و بيني شان را به خاك ماليد، و زير پايشان سود؛ و دشواريهاي زمانه را بر آنچه با آنان كرد، افزود. ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتني كرد، و برخويشتنش گزيد و روي بدو آورد، نشناخت، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براي هميشه از آن گسستند. آيا جز گرسنگي ، توشه اي همراهتان كرد؟ يا جز در سختي شان فرود آورد؟ يا روشني آن برايشان جز تاريكي بود؟ يا جز پشيماني چيزي بدرقه راهشان نمود؟ پس چنين دنيايي را مي گزينيد؟ يا بدان اطمينان مي كنيد؟ يا آزمند آن مي شويد؟ بد خانه اي است براي كسي كه بدان گمان بد نيارد، يا در آن خود را از بيم وي ايمن شمارد. (1) انذار از دنيا شما را از دنيا مي پرهيزانم، كه منزلگاهي است ناپايدار؛ نه خانه ي ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته و به آرايش خويش شيفته است، و ديگران را به زينت خويشتن فريفته. خانه اي نزد خداوند آن خوار. و متاعي بي مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است؛ و خوبي آن را به بدي اش مقرون و زندگاني اش را به مرگ آميخته است؛ و در كاسه شهدش، شرنگ ريخته است . خداوند تعالي آن را براي دوستانش نگزيد، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن اندك است، و شر آن آماده، فراهم آن پريشان و ملك آن ربوده؛ و آبادان آن رو به ويراني نهاده. آنچه ويران گردد، خانه خوبي نيست و به كار نيايد، و عمري كه چون توشه پايان پذيرد، زندگاني به شمار نيايد. و روزگاري كه چون پيمودن راه به سر آيد ، دير نپايد .آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شماريد، و توفيق گزاردن حقي را كه از شما خواسته ، هم از او چشم داريد، و پيش از آنكه مرگ شما را فرا خواند، گوش به دعوتش بداريد. (2)ويژگيهاي آنان كه دنيا را رها كرده اند آنان كه خواهان دنيا نيستند، دلهاشان گريان است، هر چند بخندند، و اندوهشان فراوان است، هر چند شادمان گردند وبا نفس خود در دشمني بسيار به سر برند، هر چند ديگران بر آنچه نصيب آنان شده، غبطه خورند. (3)غفلت انسان ياد مرگ از دل هاي شما رفته است و آرزوهاي فريبنده جاي آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده . همانا شما برادران ديني يكديگريد، چيزي شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد كه با آن به سر مي بريد نه هم را ياري مي كنيد، نه خيرخواه هميد، نه به يكديگر چيزي مي بخشيد ، و نه با هم دوستي مي ورزيد. شما را چه مي شود كه به اندك دنيا ، كه به دست مي آوريد، شاد مي شويد؛ و از بسيار آخرت، كه از دستتان مي رود، اندوهناك نمي گرديد؟ و اندك دنيا را كه از دست مي دهيد، نا آرامتان مي گرداند؛ چندانكه اين نا آرامي در چهره هاتان آشكار مي شود، و ناشكيبا بودن از آنچه بدان نرسيده اند، پديدار. گويي كه دنيا شما را خانه اقامت و قرار است، و كالا و سود آن هميشه براي شما پايدار. چيزي شما را باز نمي دارد؛ از آنكه عيب برادر ديني خود را - كه از آن بيم دارد- روياروي اوبگوييد، جز آنكه مي ترسيد، او همچنان عيب را – كه در شماست- به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستي دنيا با هم يك دل هستيد و هر يك از شما دين را بر سر زبان داريد. چنان از اين كار خشنوديد كه كارگري كار خود را به پايان آورده، و دوستي خداوند خويش را حاصل كرده . (4)دنيا محل آرامش نيست دنيا خانه نيست ، شدن است و رنج بردن و دگرگوني پذيرفتن، و عبرت گرفتن . نشان نابود شدن، اينك روزگار، كمان خود را به زه كرده است، تيرش به خطا نرود، و زخمش به نشود؛ بر زنده تيرمرگ ببارد، و تندرست را به بيماري از پا در آرد، و نجات يافته را درناتواني و ماندگي دارد. خورنده اي است كه روي سيري نبيند، نوشنده اي است كه تشنگي اش فرو ننشيند . و نشان رنج دنيا، اينكه: آدمي فراهم مي كند آنچه نمي خورد، و مي سازد آنچه در آن نمي نشيند؛ پس به سوي خدا مي رود، نه مالي برداشته و نه خانه اي با خود داشته و نشان دگرگوني آن، اينكه : كسي را كه بدو رحمت آرند بيني كه –روزي – حسرت وي خورند، و حسرت خورده را بيني كه بر او رحمت برند؛ و اين نيست جز به خاطر نعمتي كه رخت بر بسته، و يا نقمتي كه فرود آمده و بار گسسته. و نشان عبرت دنيا، اينكه: آدمي بدانچه آرزو دارد ، نزديك مي شود و رسيدن اجل رشته آرزوي او را مي برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده، و نه آن كه مرگ ، چشم بدو دوخته، واگذارده است. پاك و منزه است خدا! شادي دنيا چه فريبنده است؛ و سيرآبي آن چه تشنگي آورنده ؛ و سايه آن چه گرم وسوزنده . نه آينده مرگ را ردّ توان كرد، ونه گذشته را باز توان آورد. پاك و منزه است خدا، چه نزديك است زنده به مرده، به خاطر پيوستن بدان، و چه دور است مرده از زنده ، به خاطر بريدن وي از آن!(5)پايان دنيا مرگ است دنيا خانه اي است فرا گرفته بلا، شناخته به بيوفايي، نه به يك حال پايدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار.دگرگوني پذيرد، رنگي دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگي در آن ناباب است ، و ايمني در آن ناياب و مردم دنيا نشانه هايند، كه آماجشان سازد. تيرهاي خود به آنان افكند و به كام مرگشان در اندازد. و بندگان خدا! بدانيد كه شما و آنچه درآنيد ( دنيا)، به راه آنان كه پيش از شما بودند روانيد كه زندگاني شما از شما درازتر بود، و خانه هاشان بسازتر و يادگارهاشان ديربازتر( دراز مدت). كنون آواهاشان نهفته شد، و بادهاشان فروخفته.تن هاشان فرسوده گرديد، خانه هاشان تهي، و نشان هاشان ناپديد. كاخ هاي افراشته و بالش هاي انباشته را به جا نهادند، و زير سنگها و درون گورهاي به هم چسبيده فتادند، جايي كه آستانه اش را ويراني پايه است، و استواري بنايش را خاك، مايه. جاي آن نزديك است، و باشنده ي آن دور و به كنار، ميان مردم محله اي ترسان، به ظاهرآرام و در نهان گرفتار. نه در جايي كه وطن گرفته اند، انس گيرند و نه چون همسايگان يكديگر را پذيرند. با آن كه نزديك به هم آرميده اند ، خانه هم را نديده اند و چسان يكديگر را ديدار كنند كه فرسودگي شان خرد كرده است، و سنگ و خاك آنان را در كام فرو برده.گويي شما هم به جايي رفته ايد كه آنان رفته اند، وآن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جاي شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهيد بود اگر كار شما به سرآيد و گورها گشايد؟" آن هنگام آزموده مي شود هر كس بدانچه پيشاپيش فرستاده، و باز گردانيده مي شوند به سوي خدا كه مولاي راستين آنهاست و به كارشان نيايد آنچه به دروغ برمي بافتند. ( يونس /30)(6)چه ستايم خانه اي را كه آغاز آن رنج بردن است، و پايان آن مردن . در حال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بي نياز است، گرفتار است؛ و آن كه مستمند است، اندوهبار . آن كه در پي آن كوشيد بدان نرسيد، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وي گرديد. آن كه بدان نگريست، حقيقت را به وي نمود، و آن كه در آن نگريست، ديده اش را بر هم دوخت. (7) دنيا محل آزمايش هان! دنيا خانه اي است كه از گزند آن ايمني نيست، مگر هم در آن خانه ، كاري كنند كه توشه آخرت است نه به كار دنيا پردازند. چه آن مايه حسرت است. مردم به دنيا مبتلايند، و به بوته آزمايش در آيند. پس آنچه براي دنيا گرفته اند، حساب آن بكشند، واز آنان بستانند؛ و آنچه براي جز دنيا به دست آورده اند، بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنيا در ديده صاحب خردان، چون سايه ي پس از زوال است، كه گسترده ناشده در هم رود، و افزون نشده كاهش يابد. (8)سفارش به مردم بندگان خدا! شما را سفارش مي كنم اين دنيا را كه وانهنده شماست واگذاريد، هر چند وانهادن آن را دوست نمي داريد. دنيايي كه تن ها را كهنه مي كند، هرچند نوشدن آن را خوش داريد. مَثل شما و دنيا، چون گروهي همسر است كه به راهي مي روند، و تا در نگرند آن را مي سپرند، و يا قصد رسيدن به نشاني كرده اند و گويي بدان رسيده اند. چه كوتاه است فرصت كسي كه تازد تا راهي كه در پيش دارد به سر رسد، و يا آنكه روزي فرصت دارد نه بيش و مرگش از در رسد، و خواهاني شتابان در پي او افتاده، و او را مي راند تا در دنيا نماند. پس در عزت و ناز دنيا بر يكديگر پيشدستي مكنيد؛ و به آرايش و آسايش آن شادمان مشويد، و از زيان و سختي آن ناشكيبا مباشيد كه عزت و نازش ، پايان يافتني است، و آرايش و آسايش آن سپري شدني، و زيان و سختي آن تمام شدني؛ و هر مدتي از آن سرآمدني وهر زنده آن مردني.آيا نشانه ها كه از گذشتگان به جاي مانده شما را از دوستي دنيا باز نمي دارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشته اند، جاي بينايي و پند گرفتن ندارد. نمي بينيد گذشتگان شما باز نمي آيند، و ماندگان نمي پايند! نمي بينيد مردم دنيا روز را به شب و شب را به روز مي آرند و هر يك حالتي دارند! مرده اي است كه بر او زاري كنند. زنده اي كه تسليتش گويند. افتاده اي بيمار، بيمارپُرسي تيمارخوار. و ديگري كه جان مي دهد، و دنيا جويي كه مرگ به دنبالش مي دود، و غافلي به خود وانگذاشته و ماندگان پي گذشتگان را داشته. هان! برهم زننده لذت ها، تيره كننده شهوت ها، و بُرنده آرزوها را به ياد آريد آنگاه كه به كارهاي زشت شتاب مي آريد، و از خدا ياري خواهيد بر گزاردن واجب او، چنانكه شايد، و نعمت و احسان او كه به شمار نيايد. (9) اميرالمومنين عليه السلام در فرازهاي فوق ، ضمن معرفي و توصيف دنيا ، به انسان ها مي آموزد كه دراين دنيا با اين مولفه ها چگونه زندگي نمايند تا دچار خسران نگردند از خداي مهربان گوش شنوا طلب مي نمائيم تا از فرمايشات امام بهره جوييم. پي نوشتها: 1- خطبه 111، ترجمه سيد جعفر شهيدي. |
|
|
| رسالت، احساس تعهد و احساس مسئوليت در برابر يك آرمان است. رسالت نهج البلاغه در واقع تبيين رسالت انسانيت در چهره تاريخ بشريت است، زيرا از دغدغهها، آرمانها و احساس مسئوليت انسان كامل امام علي بن ابيطالب(ع) سرچشمه گرفته است. و امام علي(ع) برجستهترين شاگرد مكتب وحي پيامبر خاتم است و تا جايي به پيش ميرود كه محمد آن آموزگار بزرگ تاريخ درباره او ميگويد: آنچه را من ميبينم تو ميبيني و آنچه را من ميشنوم ميشنوي به جز آنكه تو پيامبر نيستي. و لذا رسالت نهج البلاغه منفك از رسالت قرآن كريم نيست و بلكه در تداوم راه و رسالت پيامبر است. به خصوص اين كه ازمنبع عصمت نشأت گرفته و از اعتبار و جايگاه ممتازي برخوردار است. ولي نظر به اين كه نهج البلاغه در شرايط زماني متفاوت با عصر پيامبر، از روح علي تراوش كرده است ويژگيهاي خاص خود را دارد. از مهمترين ويژگيهاي نهج البلاغه، رسالت جاويدان آن است، چرا كه مفاهيم ارزشمند علوي متناسب با نيازها و نيازمنديهاي انسان در همة عصرها شكل گرفته و از زلال حقيقت جوشيده است. با وحي الهي در ارتباط و با تفسير هاي نوراني علوم نبوي و نيز فطرت سالم انسانها هماهنگ است. چون مباحث نهج البلاغه با فطرت سالم انسانها هماهنگ است و چراغ راه رهروان حقيقت است . رسالت چون نوعي احساس تعهد و مسئوليت در برابر يك آرمان است متقوم بر سه امر است؛ هدف و آرمان به عنوان غايت رسالت، موضوع و محتواي پيام و رسالت به عنوان راه وصول به هدف، و حامل رسالت و تعهد در برابر آرمان. واضح است كه مخاطب پيام نهج البلاغه انسان است، فلذا حامل آن افراد و جامعه انساني به خصوص جوامع مسلمان ميباشند. هدف نيز روشن است ؛ امام علي(ع) بارها در بيانات مختلف تصريح ميكنند: هدفي جز جلب رضايت خدا و وصول به مقام قرب حق ندارند. اگر او خدا را عبادت ميكند براي آن است كه او را مستحق عبادت ميداند، او به لقاي پروردگار مشتاقتر از طفل به پستان مادر است، تحمل آتش براي او ممكن است ولي آنچه دغدغه اوست و غير قابل تحمل مينمايد فراق از معشوق است و اگر خلافت را ميپذيرد براي خدا است (اني اريدكم لله). واضح است از چنين انساني جز آنكه هدف در تمام كارهاي او وصول به معشوق و جلب رضايت خداوند باشد هدفي ديگر متصور نيست. آنچه ما در اين مقال در صدد آن هستيم نشان دادن راه وصول به هدف است و آنچه اهميت فراواني دارد دريافت پيام نهجالبلاغه است. بايد اعتراف كرد پيام نهجالبلاغه را نميتوان در زمينه خاصي محدود كرد، نهجالبلاغه بسان قرآن كريم اقيانوس بيكراني است كه در تمام زمينههاي مرتبط با مسايل انساني سخن دارد و در هر عصري پيام توحيدي متناسب با آن عصر دارد. از آنجا كه در اين نوشتار سعي بر آن است تا خطوط كلي رسالت نهجالبلاغه تبيين گردد و از آنجايي كه حاصل اين رسالت انسان است، ميتوان رسالت و پيام نهجالبلاغه را براساس ارتباطات انسان تقسيم بندي كرد. انسان داراي چهار گونه ارتباط است. ارتباط با خويشتن، ارتباط با خداوند، ارتباط با جهان هستي. و ارتباط با انسانهاي ديگر: رابطه انسان با خويشتن: انسان در برابر خود چه مسئوليت و تعهدي دارد؟ تصوير كلي نهجالبلاغه در اين باب دو مطلب را درباره مسئوليت انسان در برابر خودش بيان ميكند:الف) شناخت خويشتن: گفتههاي فراواني از امام علي در باب لزوم معرفت نفس و اهميت آن آمده است مانند: بزرگترين حكمتهاي براي انسان، نفس خود را شناختن است. بزرگترين جهلها جهل انسان به خويشتن است، رستگاري و فوز اكبر براي كسي است كه به معرفت نفس موفق شود. معرفت نفس نافعترين معرفتها است[1]. واضح است تصور از معرفت نفس، شناخت تن نيست بلكه شناخت روح و روان آدمي است و نيز تصور از شناخت روان، شناخت روانشناسانه نيست، بلكه يك نوع شناخت فيلسوفانه و عارفانه است. از كجا آمدهام، و به كجا ميروم و آمدنم بهرچه بود. و اين نوع از شناخت است كه مرتبط با معرفت پروردگار است. ب) خود را ساختن: خودشناسي مقدمهاي براي خودسازي است، با خودشناسي انسان بيدار ميشود و با خودسازي جوهر آدمي ديگر ميشود. لذا امام علي(ع) ميگويد: عبادالله! محبوبترين بندگان در پيشگاه خداوند بندهاي است كه خدا او را در شناخت و ساختن خودش ياري كند، آنگاه او لباسي از اندوه مقدس برتن، و پوشاكي از بيم بر خود پوشيد و در نتيجه چراغ هدايت در دلش برافروخت و براي آن روز كه مانند مهمان بر او وارد ميشود آماده گشت.[2] ارتباط انسان با خدا: در ارتباط انسان با خداوند به طور كلي سه نكته كلي به نظر ميرسد:الف) ايمان به خداوند: يعني انسان بايد بپذيرد كه موجود كامل و مكلِفي وجود دارد كه انسان و ساير موجودات هستي وابسته به اويند و او خالق جهان هستي ميباشد. امام علي(ع) ميگويد: ستايش خدايي را كه با آفرينش بندگان بر هستي خود راهنمايي فرمود و آفرينش پديدههاي نو بر ازلي بودن او گواه است[3]. و «در شگفتم از آن كه آفرينش پديدهها را مينگرد ولي در وجود خدا ترديد ميكند»[4]. ب) احساس جدي احاطه و نظارت خداوند بر انسان: در ساحت توحيدي نهجالبلاغه روي وصف اطلاق ذاتي و لاحدي خدواند تأكيد فراواني صورت گرفته است و از اين وصف به« هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» تعبير شده است و نتايج فراواني بر آن مترتب گرديده است. 1. معيت با اشياء نه به صورت حلول: از آنجايي كه خداوند مطلق و نامتناهي و بدون حد است، با همه اشياء هست، ولي در عين حال در آنها حلول نميكند و با آنها متحد نميشود، زيرا اگر مقرون و متحد با آنها شود، بسان آنها محدود خواهد شد (مع كل شئ لا مقارنة و غير كل شئ لا مزايلة)[5] . البته تذكر اين نكته لازم است كه متألهاني چون ملاصدرا اين اطلاق را مربوط به فعل الله ميدانند نه مربوط به ذات حق، و ذات پروردگار را فوق اين منظر ميدانند. 2. شناخت خداوند: اگر خداوند نامتناهي است و در همه جا حضور دارد، پس اگر چيزي را ميشناسيم به نور الهي ميشناسيم، ابتدا خداوند را و سپس آن چيز را ميشناسيم هر چند ممكن است نسبت به شناختمان غفلت داشته باشيم. امام علي(ع) ميفرمايند: او از آنچه به چشم ما ميآيد ثابتتر و روشنتر است [6] 3. در محضر الله بودن: چون خداوند داراي اطلاق ذاتي است و در همه جا حضور دارد و جايي خالي از حضور او نيست، توان ما، انديشه ما، قدرت بدني و فكري ما همه تحت قدرت اوست. و مخفيترين انديشه ما را او ميداند، برهمه محيط است، فلذا ما همواره در محضر خداييم. امام علي (ع) ميفرمايد: بندگان الله! بدانيد تمام اعضاي شما سربازان حقند خلوت و تنهايي شما در حضور حق است [7]. واضح است كه اگر اين احساس در انسان به وجود آيد كه همه موجوديت او در تمام احوال در حيطه علم خداوند و در حضور حق است، راه انحراف از مسير حق را نميپيمايد. 4. هدف داشتن خداوند در آفرينش: انسان لازم است بداند خداوند او را بدون آنكه نيازمند به او باشد آفريده است اما در عين حال انسان را بدون هدف نيافريده است. امام علي(ع) ميفرمايند: بندگان اله، از خدا بپرهيزيد و با اعمال نيكو به استقبال اجل برويد و با چيزهاي فاني شدني دنيا آنچه كه جاويدان ميماند خريداري كنيد ... خداي سبحان شما را بيهوده نيافريد و به حال خود وانگذاشت، ميان شما تا بهشت و يا دوزخ فاصله اندكي جز رسيدن مرگ نيست[8]. با هدفمند بودن حيات آدمي پوچي از زندگي آدمي رخت برميبندد و احساس لذت و ابتهاج و انبساط در درون آدمي پديد ميآيد. و اگر انسان بداند براي وصول به كمال و جمال ديگري آفريده شده است به جمال و زخارف دنيوي دل نميبندد. رابطه انسان و اجتماع: رابطه انسان و جامعه در سه محور ارتباط انسان با خانواده، و ارتباط انسان با ديگران، و رابطه ملت و حكومت قابل بررسي است. ما در اين بخش صرفاً به رابطه انسان و جامعه و وظايف حكومت در برابر ملت اشاره ميكنيم؛الف) رابطه انسان و ديگران: امام علي(ع) وصيت بسيار جامع و با ارزش اخلاقي به فرزندش امام حسن(ع) هنگام بازگشت از صفين دارند كه در آنجا براي معيار ارتباطات انسانها، وجدان اخلاقي انسان را به عنوان مرجع خوبي جهت ارتباط با ديگران معرفي مينمايند: اي پسرم! نفس خود را ميزان ميان خود و ديگران قرار بده. آنچه را براي خود دوست داري براي ديگران هم دوست بدار. و آنچه را براي خود نميپسندي براي ديگران نيز مپسند. ستم روا مدار آنگونه كه دوست نداري بر تو ستم شود، نيكوكار باش آنگونه كه دوست داري بر تو نيكي كنند. آنچه براي ديگران زشت ميداري براي خود نيز زشت بشمار و چيزي را براي مردم رضايت بده كه براي خود ميپسندي، آنچه نميداني نگو، آنچه دوست نداري به تو نسبت دهند درباره ديگران مگو[9]. ب) مسئوليت حكومت: 1. اقامه دين الهي؛ امام علي(ع) ميفرمايند خدايا تو ميداني جنگ و درگيري ما براي به دست آوردن قدرت و حكومت دنيا و ثروت نبود، بلكه ميخواستيم نشانههاي دين تو را به جايگاه آن بازگردانيم و در سرزمينهاي تو اصلاح را ظاهر كنيم تا بندگان ستمديدهات در امن و امان زندگي كنند. قوانين و مقررات فراموش شده تو دوباره اجرا گردد[10]. 2. تعهد به اصول اخلاقي؛ امام علي(ع) در اوج قدرت به ارزشهاي اخلاقي متعهد است و حتي حس انتقام و مقابله به مثل، او را وادار به ناديده گرفتن اين اصول نميكند و لذا در صفين بعد از آنكه لشكريان معاويه را از رودخانه فرات دور ميكند به طرف مقابل اجازه استفاده از آب را ميدهد و مقابله به مثل نميكند. 3. انسان محوري؛ پيام ديگر نهجالبلاغه در شيوه حكومت، نگريستن به انسانها از ديد كرامت انساني است، يعني انسان به عنوان انسان، با قطع نظر از علايق مذهبي و ديني داراي كرامت ذاتي است و دولت بايستي سياستهاي داخلي خود را بر اساس محترم داشتن تمامي انسانها و به خصوص شهروندان يك كشور و بر اساس اين كرامت انساني، بنا سازد. لذا امام علي(ع) در سفارش خود به مالك اشتر ميگويد: نسبت به رعيت بسان گرگ نباش كه خوردن اموال آنان را غنيمت بشماري، زيرا مردم يا برادران ديني توأند و با بسان تو در خلقاند[11]. 4. شايسته محوري؛ از ديگر اركان سياست امام علي(ع) شايسته محوري است و لذا يكي از كارهاي نخستين امام پس از زمامداري، عزل تمام كارگزاران ارشد عثمان بود، و به جاي آنان افراد شايستهاي را منصوب كرد. 5. مردم سالاري؛ از اصول ديگر سياست امام علي(ع)، توجه به رضايت عامه است يعني امام علي(ع) نسبت به ارزشهاي والاي اخلاقي و احكام و حدود اسلامي اهل معامله نيست، اما در منظقة الفراغ شريعت و در شيوههاي حفظ اصول و ارزشهاي انساني، رضايت عامه را لازم ميشمارد، لذا در نامه خود به مالك اشتر ميگويد: بايد از بين كارها آن را بيشتر دوست بداري كه از حق نگذرد و عدالت را فراگيرد و دلپذير توده مردم باشد[12]. ج)رابطه انسان و جهان هستي: در ارتباط انسان با جهان هستي دو مطلب به طور اختصار قابل ذكر است؛ الف ـ شناخت اين جهان در حد امكان و حقوق اشياء نسبت به انسان ب ـ احساس ملكوت جهان اين بود اشاره اي به رسالت عظيم نهج البلاغه و در حقيقت تا انسان هست و زمين صحنة زندگي اجتماعي انسانهاست، نهج البلاغه جاويدان بوده و پس از قرآن هدايتگر بشريت و مسير سعادت مي باشد. پی نوشت [1]. نهجالبلاغه، خ 87 عبدالله حيدري(سایت اندیشه قم) |
گسترة موضوعات و دسته بندي هاي موضوعي نهج البلاغه |
|
گستردگي موضوعات نهج البلاغه علاوه بر فصاحت و بلاغت و زيبايي لفظي و آرايش هنري بي نظير در نهج البلاغه ، معاني ژرف و مفاهيم والاي نهج البلاغه است كه به اين كتاب بينظير به درازاي تاريخ، جاودانگي بخشيده است؛ مفاهيم عميقي كه با فطرت انسان گره خورده و از سرچشمة وحي مايه گرفته و از آبشار كلام علي ـ عليه السّلام ـ در بستر زمان، بر پهن دشت زندگي انسانها جريان يافته است. نهج البلاغه كتاب زندگي، كتاب چگونه زيستن، كتاب چگونه انديشيدن، كتاب چگونه پرستيدن است، كتاب چگونه در پيچ و خمهاي زندگي با مشكلات دست و پنجه نرم كردن است. كتاب مكتبي حركت كردن و ارزشي حكومت كردن است. نهج البلاغه، كتاب زهد است، كتاب عشق است، كتاب جنگ است، كتاب پرستش است، كتاب حكمت و فلسفه است، كتاب سياست و حكومت است، كتاب چگونه استفاده كردن از نعمتهاي دنيا براي زندگي جاودان آخرت است... .به تعبير استاد فرزانه مرحوم شهيد مطهري: از امتيازات برجستة سخنان اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ ـ كه به نام «نهج البلاغه» امروز در دست ماست ـ اين است كه محدود به زمينة خاصي نيست. علي ـ عليه السّلام ـ ـ به تعبير خودش ـ تنها در يك ميدان اسب نتاخته است؛ در ميدانهاي گوناگون ـ كه احياناً بعضي با بعضي متضاد است ـ تكاور بيان را به جولان در آورده است. نهج البلاغه شاهكار است امّا نه تنها در يك زمينه، مثلاً موعظه يا حماسه، يا فرضاً عشق و غزل، يا مدح و هجا و غيره، بلكه در زمينههاي گوناگون. علي ـ عليه السّلام ـ سخن را براي خود سخن و اظهار سخنوري ايراد نكرده است، سخن براي او وسيله بوده نه هدف؛ او نميخواسته است به اين وسيله يك اثر هنري و يك شاهكار ادبي ازخود باقي بگذارد. بالاتر اينكه سخنش كليّت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معيني نيست، مخاطب او انسان است و به همين جهت نه مرز ميشناسد و نه زمان.[1] مرحوم سيد رضي گردآورنده نهج البلاغه نيز در مقدمة خويش بر اين كتاب به ابعاد گوناگون سخنان امام ـ عليه السّلام ـ اشاره دارد آنجا كه مينويسد: و از فضيلتهاي شگفتآور ـ كه علي ـ عليه السّلام ـ بدان ممتاز است و در آن بيانباز ـ اين است كه اگر كسي در گفتار او بنگرد كه در پارسايي وموعظت است و در بازداشتن از دنيا و پرداختن به آخرت وبدان ننگرد كه اين فقرهها گفته كسي است كه صاحب قدري است والا، و فرماني است روا، گردنها در طاعتش خم، و حكمش بر همه مسلّم؛ بيهيچ گمان آن را سخن زاهدي داند گوشهنشين، وعابدي خلوت گزين، در به روي خود بسته، در گوشة خانهاي به عزلت نشسته، يا ازشهر و مردمش بريده و در دل كوهي خزيده، كه جز نَفَس خود آوازي نشنود، و جز پيكر خودش كسي را نبيند؛ و هرگز نپذيرد كه اين عبارتها گفتة رزمآوري است كه با تيغ آهيخته در ميدان ستيزد و با دليران در آويزد، سرها بيندازد و تنها به خاك و خون آميزد و از كارزار باز گردد در حالي كه از شمشير او خون روان است، خوني كه از دل كشتگان است، با اين همه در چنين حالي او پيشواي از دنيا گذشتگان است و قدوة برگزيدگان. اين فضيلتهاي شگفتانگيز و اين ويژگيهاي ظرافتخيز، تنها در او گرد آمده است كه صفتهاي ضد يكدگر را در خود فراهم آورده و ناسازواران را با هم سازواري داده.[2] دستهبنديهاي موضوعي نهج البلاغه برپايه آنچه گفته شد، نهج البلاغه از موضوعات مختلف و ميدانهاي متفاوتي سخن به ميان آورده است، كه در تقسيمبندي موضوعي مطالب آن، تاكنون كتابهاي گوناگوني به رشتة تأليف در آمده است. ما براي آشنايي اجمالي خوانندگان گرامي، نمونههايي از آن را به اختصار ميآوريم .استاد شهيد مرحوم مطهري در كتاب سيري در نهج البلاغه خويش دربارة تقسيم بندي كلمات نهج البلاغه مينويسد:- مباحث نهج البلاغه ـ كه هر كدام شايستة بحث و مقايسه است ـ به قرار ذيل است: 1. الهيّات و ماوراء الطبيعه؛ 2. سلوك و عبادت؛ 3. حكومت وعدالت؛ 4. اهل بيت و خلافت؛ 5. موعظه و حكمت؛ 6. دنيا و دنياپرستي؛ 7. حماسه و شجاعت؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. دعا و مناجات؛ 10. شكايت و انتقاد از مردم زمان؛ 11. اصول اجتماعي؛ 12. اسلام و قرآن؛ 13. اخلاق و تهذيب نفس؛ 14. شخصيّتها، و يك سلسله مباحث ديگر.[3] آن گاه استاد در ضمن مباحث، به توضيح هر يك از موضوعات فوق به اجمال و اختصار ميپردازند. - استاد مرحوم دكتر سيد جواد مصطفوي نيز در كتاب «پرتوي از نهج البلاغه» در مورد تقسيم بندي موضوعي نهج البلاغه مينويسد: موضوعات نهج البلاغه از لحاظ اهميت به سه دسته تقسيم ميشوند: دسته اوّل: مطالبي كه زياد تكرار شده و با مضامين و عبارت مختلف آمده و در درجة اوّل اهميت است. دسته دوم: مطالبي كه كمتر تكرار شده و از نظر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در درجة دوم اهميت است. دسته سوم: متفرقات و مطالبي كه تكرار نشده و حضرت روي آنها تكيه نكرده و فقط به صورت اشاره بيان فرمودهاند؛ مانند علم نجوم و... دستة سوم حدود پنج درصد نهج البلاغه را تشكيل ميدهد و نود و پنج درصد ديگر مربوط به دو دستة ديگر است. دستة اوّل شامل ده موضوع است: 1. خداشناسي، صفات جلال و جمال؛ 2. نظم جهان و وظيفة انسان در اين جهان؛ 3. پيامبر اسلام و اهميت رهبري او؛ 4. جهاد در راه خدا؛ 5. سيماي علي در نهج البلاغه؛ 6. نقش قرآن در رهبري امت اسلام؛ 7. حكومت در اسلام، وظايف حاكم و مردم؛ 8. حق و عدالت؛ 9. تقوا و پرهيزكاري؛ 10. بيت المال و خزانة كشور اسلامي. دستة دوم: در نهج البلاغه كمتر تكرار شده و شامل دوازده موضوع است: 1. معاصرين حضرت اعم از نيك و بد؛ 2. دربارة علم و دانش؛ 3. عبادات، فروع دين؛ 4. موقعيت زن؛ 5. اهميت وحدت كلمه و زيان اختلاف؛ 6. خصلتهاي ناپسند، عجب، تكبر و...؛ 7. اسلام و خصوصيات دين؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. صبر و بردباري؛ 10. اصلاح ذات البين؛ 11. همسايگان و حقوق آنان؛ 12. دستگيري از ايتام و فقرا.[4] آن گاه ايشان در نوع تقسيم بندي موضوعي مينويسند: روش ديگر اين است كه يكي از موضوعاتي را كه تقريباً شامل همة آن بيست و سه موضوع باشد انتخاب كنيم و آن موضوع «ويژگيهاي حكومت علي ـ عليه السّلام ـ» است. چون نود و هشت درصد خطبهها (و نامهها) در زمان حكومت آن حضرت صادر شده و كلمات قصار را هم نميدانيم چون مدركي نداريم كه چه وقت صادر شده. بنابراين، اين موضوع تقريباً همة نهج البلاغه را پوشش ميدهد و موضوعي بسيار با اهميت است؛ زيرا حكومت آن حضرت با اينكه چهار سال و نه ماه بيشتر طول نكشيد حكومت نمونة اسلامي و حقّ و عدل بود و در تاريخ زندگي بشر و در ميان حاكمان و واليان ديگر بينظير بود. ويژگيهايي داشت كه در ساير حكومتها نبوده است. اين خصوصيات دوازده تاست كه بدين شرح است: اوّل: آنكه حضرت همواره خدا را در نظر داشت؛ دوّم: با آزادي كامل و رأي صد در صد مردم انتخاب شد...؛ سوم: به كلية مسايل جامعه و امور جزئي و كلّي مردم رسيدگي ميكرد... چهارم: به مردم آزادي ميداد و آنها را به كاري مجبور نميكرد، پنجم: با صداقت و صريح اللهجه بود و از شيّادي و دغلكاري و دسيسهبازي بر حذر بود؛ ششم: زندگي سادهاي داشت و مانند فقيرترين افراد جامعه زندگي ميكرد؛ هفتم: حكومت كردن براي او وسيله بود نه هدف؛ هدف او اعلاي كلمة حق و پيشرفت اسلام بود؛ هشتم: عدالت را در حد بسيار بالا رعايت ميكرد؛ نهم: در تقسيم بيت المال مساوات را رعايت ميكرد؛ دهم: سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را ملاك عمل خويش قرار داده بود و پيروي از آن را موجب سعادت ميدانست؛ يازدهم: اتلاف وقت نميكرد و از لحظات عمرش به نفع مسلمين استفاده ميفرمود؛ دوازدهم: براي رضاي خدا ميجنگيد و هدف توسعه طلبي و افزون خواهي و استعمار و استثمار و خونريزي نداشت، و جنگهاي آن حضرت ـ كه اكثر عمر حكومتش را در جنگ گذرانيد ـ در اين بخش قابل بررسي است. اينها ابعاد مختلف حكومت علي ـ عليه السّلام ـ است كه در گفتار بعد به توضيح آن خواهيم پرداخت.»[5] - شيخ ثروت منصور هيكل مصري در كتاب خود «هدي و نور من كلام امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ» سخنان آن حضرت را در هفت موضوع گردآوري كرده است، بدين ترتيب: 1. شناسايي خدا؛ 2. توصيف آفريدههاي زمين و آسمان؛ 3. بعثت پيامبران؛ 4. جلوگيري از بدعتها و ياد مرگ؛ 5. نكوهش اهل تكبر؛ 6. تلاش براي دنيا نه دلبستگي به آن؛ 7. كلماتي كه به صورت شعر و نثر در زمينههاي سفارش و اندرز و دعا و مناجات از آن حضرت به جاي مانده است.[6] دستهبندي استاد لبيب بيضون: استاد لبيب بيضون نيز در كتاب ارزشمند خود «تصنيف نهج البلاغه» در ابتدا كلّ نهج البلاغه را در ده باب دستهبندي ميكند، آن گاه با تفكيك سخنان آن حضرت از يكديگر اين ده باب را به 430 فصل و مبحث ميرساند و هر بخش از كلام آن حضرت را درجاي خود قرار ميدهد. ايشان در مقدمة كوتاه خود بر اين كتاب مينويسند: به راستي چه دشوار است كتابي همانند نهج البلاغه را ـ كه در آن انبوهي از مفاهيم و معاني و دريايي از افكار وجود دارد ـ بتوان در ابواب و فصول و مباحثي جاي داد... و من نهج البلاغه را در ده باب اساسي بدين گونه جاي دادم: 1. اصول دين (عقايد)؛ 2. فروع دين (عبادات و معاملات)؛ 3. پيشوايي و پيشوايان؛ 4. سيرة امام علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ ؛ 5. حوادثي كه در خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ به وقوع پيوست؛ 6. سياست كشورداري؛ 7. شؤون اجتماعي؛ 8. انسان و ابعاد مختلف آن؛ 9. اندرزها و راهنماييها؛ 10.فهرستي از اخلاقيات پسنديده و خصلتهاي نكوهيده. آن گاه هر يك از اين ابواب را به چند فصل و هر فصلي را به چند مبحث تقسيم كردم كه تعداد اين مباحث به 430 ميرسد. سپس ايشان به عنوان مثال در باب اوّل، اصول دين را به نه فصل زير تقسيمبندي ميكنند: فصل اوّل: توحيد و شناخت خدا؛ فصل دوم: پرستش براي خدا؛ فصل سوم: آفرينش و آفريدگان؛ فصل چهارم: عدل الهي و تكليف؛ فصل پنجم: قضا و قدر؛ فصل ششم: نبوت و انبيا؛ فصل هفتم: قرآن و سنت؛ فصل هشتم: اسلام و ايمان؛ فصل نهم: معاد و حساب.[7] دستهبندي موضوعي به گونهاي ديگر البته به نظر نگارنده دستهبندي موضوعي ديگري را در مورد مجموعة سخنان آن حضرت به ويژه نهج البلاغه ميتوان مورد توجه قرار داد، بدون اينكه مجبور باشيم كلمات آن حضرت را مگر در حد ضرورت قطعه قطعه كنيم. در اين دستهبندي روح كلي حاكم بر كلام امام ـ عليه السّلام ـ ملاك تقسيمبندي قرار ميگيرد، بدين صورت كه بيش از دو سوم از سخنان امام ـ عليه السّلام ـ مربوط به دوران حكومت آن حضرت و مشكلاتي است كه در برخورد با جريانات انحرافي با آن مواجه بودند. اين بخش را ميتوان بدين شكل دستهبندي كرد:1. موضوع «متقين»: حكومت عدالت خواهانة آن حضرت، شيوهها و اسلوب حكومت بر پاية آرمانها و ارزشهاي الهي، خطابههايي كه حضرت در اين رابطه القا فرمودند، دستور العملها و نامههاي وي به استانداران و كارگزارانشان در بيان آداب چگونگي معاشرت با مردم. كه همة اين عناوين ـ بدون اينكه خطبهها و نامهها قطعه قطعه شود ـ تحت عنوان متّقين آورده ميشود. 2. موضوع «غاصبين»: دوران بيست و پنج سالة سكوت و خانهنشيني آن حضرت، سخنان مربوط به ماجراي سقيفه، موضعگيريهاي آن حضرت در زمان حكومت عمر و ابوبكر، جريان شوراي شش نفره و مواضع آن حضرت در زمان خلافت عثمان و سخناني كه از آن حضرت در نهج البلاغه و جاهاي ديگر در اين ارتباط آمده است. 3. موضوع «ناكثين»: سخنان و نامههاي حضرت در اين زمينه و در مورد جنگ جمل و پيآمدهاي آن. 4. موضوع «قاسطين»: افشاگري و روشنگريهاي آن حضرت در مورد معاويه و حزب مرموز اموي و نفوذ آنان در دستگاه خلافت اسلامي، و نامههاي مكرر آن حضرت به معاويه، جنگ صفين و پيآمدهاي آن. 5. موضوع «مارقين»: جريان خوارج و چگونگي شكل گيري آنان، روشنگريها و سخنان آن حضرت در مذاكرات و گفتگو با آنان، شعارها و عملكرد خوارج واصول برخورد با تفكر، شعارها و عملكرد آنان؛ جنگ نهروان و پيآمدهاي آن. 6. موضوع «ساكتين»: افرادي كه خود را از صحنههاي سياسي ـ اجتماعي بركنار ميدانستند و به علي و معاويه كاري نداشتند و ورود در اين مسائل را فتنه ميديدند؛ ريشهيابي اين تفكر و سخنان آن حضرت در مورد اين جريان. علاوه بر اين شش موضوع، ساير سخنان و نامهها و كلمات كوتاه آن حضرت را ميتوان در موضوعات زير جاي داد: 7. اصول دين و عقايد: سخنان مربوط به ذات ربوبي خداوند متعال و صفات جلال و جمال او، آفرينش جهان و موجودات، جايگاه فرشتگان، عالم پس از مرگ، قيامت، داستان پيامبران و... . 8. مواعظ و اخلاق: نكوهش دنيا و دنيا خواهي و مقام پرستي، نكوهش خصلتهاي ناپسند، نظير بخل، حسد، تكبر و...، توجه دادن انسانها به ابعاد معنوي و فلسفه وجودي و مبدأ پيدايش خويش و اندرزهاي مربوط به حكمت عملي در زندگي. 9. اشعار، ادعيه و مناجاتهاي كوتاه و بلند آن حضرت. 10. روايات فقهي و فلسفة احكام: سخنان مربوط به نماز، روزه، حج و... و قضاوتهاي آن حضرت. 11. ملاحم و مغيبات: پيشبينيها و پيشگوييهاي آن حضرت در مورد حوادث و مشكلات پس از خود، بشارت به آمدن حضرت مهدي(عج) و... . اين شيوه تقسيمبندي براي پژوهش در نهج البلاغه و تدريس موضوعي آن بسيار راهگشا خواهد بود. از سوي ديگر، چون غرض مرحوم سيد رضي در گردآوري نهج البلاغه ـ همان طور كه خود نيز در مقدمة نهج البلاغه يادآور ميشود ـ[8] تنها گردآوري سخنان آن حضرت در سه محور «خطبهها»، «وصايا و نامهها» و «كلمات قصار» آن حضرت بوده و ترتيب ديگري را رعايت نكردهاند لذا كسي كه براي مطالعه، نهج البلاغه را ميگشايد و از ابتدا شروع به خواندن ميكند، با موضوعات بسيار پراكندهاي روبه رو ميشود و در هر خطبه مسألة جديدي را مييابد. و با تنظيم موضوعي سخنان آن حضرت با توجه به روح حاكم بر كلام بدون تقطيع آن، تا حدودي اين مشكل را ميتوان برطرف نمود.[9] پی نوشت [1] . سيري در نهج البلاغه، ص 31. محمود صلواتي -سایت اندیشه قم |
انس و بهرهمندي از نهجالبلاغه |
|
جلوهاي از سيماي نهج البلاغه: جلوه بسياري از اهل بصيرت و دقت كه سيري در ساحل درياي بيكران نهجالبلاغه كرده و قدحي از زمزم زلال معارف آن به داشته و پرتويي از نور حقايق آن را ديده باشند، در تعريف نهجالبلاغه سخني گفته و نكتهاي نگاشتهاند كه در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره ميشود:1ـ كلام اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ بارقهاي از علم الهي و عطري از سخنان رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ است.[1] 2ـ من به هنگام مطالعه اين كتاب گاه خود را در جهاني مييافتم كه ارواح بلند معاني، با زيور عبارتهاي پرفروغ آن را آباد ساخته است، و گاهي مييافتم كه عقل نوراني از عالم الوهيت جدا گشته است و به روح انساني اتصال يافته او را از لابهلاي پردههاي طبيعت بيرون آورده و تا سراپردة ملكوت اعلي بالا برده است و تا شهودگاه فروغ فروزندة آفرينش رسانده است.[2] 3ـ نهج البلاغه كتابي است كه نسيم دلانگيز آن اگر به قبري بوزد، صاحب قبر از عطر جانفزاي آن زنده ميشود.[3] 4ـ نهج البلاغه فروتر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق است.[4] بدليل اين ويژگيها است كه به آساني ميتوان گفت: نهج البلاغه كتابي است كه گويا با مسايل و رويدارهاي هر زمان همراه و همگام است و با تمامي ويژگيها و ريزكاريها و جريانهاي هر عصر آشناست، چه اين كه نهج البلاغه تجليگاه عشق، معرفت، سياست، انسانيت، حكومت، عدالت، حكمت، تربيت، عبادت، فصاحت، بلاغت است چه اينكه صدها مسئله مبهم معرفتي دربارة توحيد، نبوت، امامت، معاد، انسان شناختي و جهان شناختي و مانند آن را به زيباترين بيان و دلانگيزترين روش طرح و تحليل كرده است و رمز اصلي وجود اين همه زيبايي در نهج البلاغه آن است كه اميرمؤمنان شاگرد بزرگ قرآن در پرتو تعليمات پيامبر اكرم(ص)، اول قرآن را خوب فهميد و به آن عمل كرد آنگاه همه معارف وحي در كلمات او به صورت نهج البلاغه تجلي كرده است. مهجوريت نهج البلاغه: يكي از مسايل دردناك كه هرگز نميتوان انكار نمود، مسئله مهجوريت نهج البلاغه در ميان امت اسلامي و حتي شيعيان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامي نهج البلاغه نيز همانند بسياري از معارف مهجور الهي به تدريج از مهجوريت رهايي يافته، اما اين واقعيت تلخ هرگز قابل انكار نيست كه نهجالبلاغه مهجور است همانطور كه اميرمؤمنان، مظلوم بلكه مهجور بود، برخي از بزرگان نكتهآموز دربارة مهجوريت نهج البلاغه اين گونه ناليدهاند: (... عجيب اين است كه نهج البلاغه در ديار خودش در ميان شيعيان علي ـ عليهالسلام ـ در حوزههاي علميه شيعه غريب و تنهاست هم چنان كه خود علي ـ عليهالسلام ـ غريب و تنهاست، بديهي است كه اگر محتويات كتابي و يا انديشهها و احساسات و عواطف شخصي با دنياي روحي مردمي سازگار نباشد اين كتاب و يا آن شخص عملاًَ تنها و بيگانه ميماند هر چند نامشان با هزار تجليل و تعظيم برده شود، ما بايد اعتراف كنيم كه با نهج البلاغه بيگانهايم، دنياي روحي كه براي خود ساختهايم دنياي ديگري است غير از دنياي نهج البلاغه.[5]شيوة انس و بهرهمندي از نهج البلاغه: بدون ترديد داشتن تعهد و احساس نياز دردمندانه براي كار، برخورداري از اخلاص و نيت پاك، توكل همه جانبه به خدا، ايمان داشتن به هدف، دارا بودن پشتكار و شكيبايي و بردباري در جريان كار، انسان را وادار ميكند كه به دنبال پيدا كردن راههاي هدايت و نجات و رسيدن به كمال و عزت باشد، در اين راستا غنيترين گنجينه الهي و آسماني قرآن مجيد است كه بعد از قرآن نهج البلاغه كه مفسر و متمّم قرآن بوده و به عنوان اخ القرآن شهرت گرفته، بهترين استفادهها و بهرهمندي از معارف نهج البلاغه را ميتوان برد كه ممكن است در اين رابطه روشهاي متعدد و گوناگوني براي بهرهمندي از نهج البلاغه وجود داشته باشد اما از جمله دو شيوه تاكنون مفيد آزموده شده و كارساز بوده است:1ـ يكي روش فراگيري آزاد كه انسان براي اساس عشق و علاقه خود، كتاب نهج البلاغه را تهيه نمايد و به صورت منظم از اوّل تا به آخر آن را مطالعه كند، البته اين روش وقتي جواب خواهد داد كه پيش زمينه هايي براي بهرهگيري از نهج البلاغه فراهم شده باشد مثلاً انسان با برخي علوم نظير ادبيات عرب، فلسفه، كلام، عرفان اسلامي، تاريخ اسلام تا اندازهاي آشنا باشد و در ضمن از شرحهايي كه تاكنون براي نهج البلاغه و دربارة برخي خطبههاي آن نگارش يافته است مانند شرح ابنميثم بحراني، شرح ابنالحديد، شرح علّامه شوشتري و شرح علّامه جعفري نيز استفاده نمايد تا بتواند نكات ظريف و نهفته معارف نهج البلاغه را بهطور كامل درك كند. (براي اطلاع بيشتر از نحوة استفاده از اين روش به منبع ذيل مراجعه شود.)[6] 2ـ شيوه دوم كه بهطور يقين كارآمدتر و مفيدتر خواهد بود آن است كه انسان نهج البلاغه را به عنوان يك متن علمي تحصصي در محضر فردي كه كارشناس معارف نهج البلاغه در محورهاي مختلف باشد بهطور دقيق و منظم تحصيل كند و دوره آموزشي و فراگيري برايش تدارك ببيند اين روش در صورتي بهتر عمل خواهد شد كه در مراكز علمي نظير حوزه و دانشگاه نهج البلاغه به عنوان متن درسي دانشپژوهان قرار داده شود. چنانكه در گذشته برخي از بزرگان نه تنها متن نهج البلاغه بلكه بعضي شرحهاي آن را در محضر بزرگان تحصيل ميكردهاند كه از جمله در اجازه نامهاي كه فخرالمحققين براي سيد حيدر آملي داده آمده است كه سيد حيدر آملي از جمله كتابهايي را كه نزد فخرالمحققين فراگرفته است نهج البلاغه و شرح ميثم بحراني به نهج البلاغه بوده است.[7] اين مسئله دو نكته اساسي را ميرساند يكي اين كه بزرگان از علماي شيعه در قديم بر اساس عنايت و اهميّت خاصي كه به نهج البلاغه ميدادهاند آن را جزء متون درسي طلاب قرار داده بودهاند. و ديگر اين كه بهترين روش بهرهمندي از نهج البلاغه همان است كه نزد متخصصي فن فراگرفته شود. جلوهاي از موضوع و محتواي نهج البلاغه: نهج البلاغه گزيدهاي از سخنان اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ است كه در موقعيتها و مناسبتهاي گوناگون بيان گرديده است و سيد شريف رضي بيشتر به جنبه فصاحت و بلاغت آنها نظر داشته است، آنچه به عنوان سرفصل و خطوط كلي نهج البلاغه ميتوان مطرح كرد عبارت است از:1. توحيد و معرفت: شامل توحيد ذاتي، صفاتي، افعالي، عبادي و بيان علم، قدرت، عدالت و مانند آنها. 2. نبوّت و هدايت: هدف از بعثت انبياء شيوة عمل و تبليغ پيامبران، امامت، ولايت، هدايت، اسلام، قرآن، تعليم و تبليغ. 3. كائنات و خلقت: هدفداري در خلقت، حركت در مخلوقات، آفرينش جهان، آفرينش انسان و ويژگيهاي آفرينشي انسان. 4. رهبري و سياست: شرايط و وظايف و حقوق و شايستگيهاي رهبري، حقوق مردم ، روابط اجتماعي، عدالت اجتماعي، جهاد، صلح و مانند آن. 5. موعظه و حكمت: شناسانيدن اين جهان، زهد، تقوي، آموزشهاي اخلاقي، زيانهاي فردي و اجتماعي، بخل، حسد، ترس، شجاعت، تشويق، و خلاصه تمام فضايل و رذايل اخلاقي. 6. تاريخ و عبرت: آموزش ديدن از حوادث تاريخي، درك قوانين حاكم بر حركت، مجتمعهاي انساني،بيان اوضاع اجتماعي، جهان در روزگار بعثت، آيندهنگري شخصيتها، مردمشناسي، همبستگي انساني، فتنهها و بلاها، موضعگيريهاي شايسته در فتنهها. 7. احكام و عبادات: ايمان و هجرت و جهاد، اركان دين، آثار اعمال، نماز و زكات و امر به معروف و نهي از منكر، و ... و فلسفه احكام. 8. معاد و قيامت: حشر، حساب، بهشت، دوزخ و زندگي اخروي. 9. دعا و تضرع: استغفار، نمونههاي از دعاها و استغفار و تعليم صلوة براي پيامبر (ص) و امثال آن. ـ نكته جالب اينست كه هر كس با هر نوع گرايش، خواسته و سليقهاي كه پا به درياي بيكران نهج البلاغه مينهد، در حد فهم و توان خود از آن بهره ميبرد و مستفيض ميشود. (براي اطلاع از جزئيات بيشتر اين مسئله به منابع ذيل مراجعه شود)[8] جلوهاي از آثار انس با نهج البلاغه: از آنجا كه نهج البلاغه نازلة روح بلند اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ است و در حقيقت نموداري از كمالات وجودي و اوصاف الهي آن حضرت است كه در كلام او تجلي كرده است، لذا انس و حشر مداوم با نهج البلاغه گذشته از درك معارف الهي به انسان، روحية ايثار، فداكاري، عدالتخواهي، آزادمنشي، جوانمردي، شجاعت، سخاوت، ستمستيزي، گرايشات معنوي، تقواطلبي، و صدها صفت برجستهاي ديگر ميبخشد. چنانكه از برخي از محققان برجسته معاصر نقل شده كه گفته است: (ما معتقديم انديشه و نظر نهج البلاغه شهامت و مردانگي و عظمتِ روح به انسان ميدهد، زيرا اين كتاب از روح بزرگ و نيرومندي صادر شده كه با همه مشكلات و مصائب هم چون شيري پولادين اراده روبهرو گرديده است)[9] آموزندهتر از اين سخني است كه شهيد مطهري از استاد نهج البلاغه خود نقل كرده است او ميگويد: «... بزرگ مردي كه مرا اولينبار با نهج البلاغه آشنا ساخت، ميرزا علي آقاي شيرازي اصفهاني بود، نهج البلاغه به او حال ميداد و روي بال و پر خود مينشاند و در عوالمي كه ما نميتوانيم درست درك كنيم سير ميداد، او با نهج البلاغه ميزيست، با نَفَس نهج البلاغه تنفس ميكرد، روح او با اين كتاب همدم بود، نبضش با اين كتاب ميزد و قلبش با اين كتاب ميطپيد، جملههاي اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مينمود، غالباً جريان كلمات نهج البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش به محاسن سپيدش همراه بود، او وقتي به نهج البلاغه ميپرداخت از همه چيز بريده ميشود منظرهاي تماشائي و لذتبخش و آموزنده بود.[10]ـ اين بود گذري براي ساحل پهناور نهج البلاغه، اميد است كه بتوانيم در اين آشفته بازار دنياپرستان، با انس و ارتباط و مطالعه مداوم و هدفمند آن، بهرههاي وافر برده و از نورانيت آن به كمال و حقيقت نزديك شويم و پرده از غربت و مهجوريت آن برداريم. (انشاء الله) پی نوشت [1] . سيد رضي، مقدمه نهج البلاغه ، صفحة 15. حسن منتظري-سایت اندیشه قم |
| نهج البلاغه ـ نسخه همراه (موبايل) | ü hamrah-nahj.jar |
پيام امام امير المؤمنين (ع) جلد ۲
پيام امام امير المؤمنين (ع) / جلد ۳
پيام امام امير المؤمنين (ع) / جلد ۴
پيام امام امير المؤمنين (ع) / جلد 5
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|